۱۳۸۹ آذر ۷, یکشنبه

چهارشنبه سوم آذر 89


امروز را بعد از تنشهای مزخرف روزهای اخیر با دل راحت یللی تللی خواندم. این یللی تللی خواندن برای من دارد می شود مثل سیگار برای سیگاریها. وقتی ناراحتند می کشند که غم از یادشان برود، وقتی خوشحالند می کشند که خوشحالی شان مضاعف بشود و وقتی هیچ حس و حال خاصی ندارند جهت در آمدن از احساس هیچ و پوچی می کشند ( امان از تجربه) . یللی تللی من هم همین حکایت را پیدا کرده. اعصابم به هم ریخته است یللی تللی می کنم. مشکلم حل می شود از خوشی یللی تللی می کنم. وضعیت بینابینی هم که اصولاً وضعیت یللی تللی کردن است.
بگذریم و سراغ اخبار برویم:
صرف نظر از مجموع گمانه زنی های این روزها در مورد دلیل برخورد گامبیا با ایران ، یک نفر، اگر درست به خاطرم مانده باشد یکی از نماینده های مجلس ، در این مورد حرفی زده بود که ارزش ثبت کردن دارد. ایشان گفته بود: ایران در واقع در این موقعیت هزینه سرمایه گذاری کردن روی کشورهایی که شخصیت دیپلماتیک با ثباتی را ندارند پرداخت می کند. به نظرم واقعا صرف نظر از اینکه دلیل اصلی ماجرا چه بوده ؛ این حرف بسیار اصولی است. به عنوان تکمله می توان به آن افزود که مردم این مملکت مدتهاست یکی از اصلی ترین اقلام هزینه هایی که می دهند هزینه سرمایه گذاری بر روی افراد یا نهادهایی است که شخصیت مدیریتی با ثبات و شناسنامه داری ( در هیچ زمینه ای) ندارند.
امشب با یک دوست در سفره خانه جدید الکشفم ( سفره خانه قبلی که داف سنتری بود برای خودش به دلایل نامعلوم و به صورتی مشکوک مدتی است که تعطیل شده) قلیان پارتی گرفته بودیم. در مورد یکی از آدم حسابی ترین وزرای کابینه احمدی از قول یکی از نزدیک ترین همکارانش می گفت: یکی از مشکلات بزرگ وزیر این است که به دلیل نداشتن سابقه کافی در تصمیم گیری قادر نیست در طول روز به تعداد کافی مورد و موضوع مطالعه و در موردشان تصمیم گیری و دستور صادر کند. ایشان تازه در بین وزرای احمدی جزء گلهای سرسبد محسوب می شوند. این را عرض کردم به عنوان شاهد از غیب موضوع بالایی.
خبر جالب دیگر اینکه ظاهرا مطهری عزم خود ( و یا شاید چیز دیگرش) را راست کرده برای اینکه رئیس جمهور را برای سوال به صحن مجلس بکشاند. باید دید این درگیری ها چطور پیش می رود.
امشب ناخواسته و به دلیل پاسخ دادن تلفنی که قصد پاسخ دادنش را نداشتیم این دوستان قطب اموزشهای مجازی جهان اسلام بار دیگر خفت مان کردند. این بار البته به نسبت دفعه قبل عملگرا تر شده اند، طرف گفت برایم شرح خدمات بنویسید به همراه پیش نویس قرارداد ، پست کنید تا من با تصویبش زمینه همکاری مان را فراهم کنم. یکی از مشکلات ما در این مملکت این است که همه سعی می کنند تا جائیکه امکان دارد از طریق پشت هم اندازی و مادرق...بگی قیمتها را بشکنند و با این کار هم به خود و هم به تامین کنندگان صدمه می زنند. بعضی وقتها با خودم فکر می کنم در این مملکت یکی از چیزهایی که آموختنش بسیار بسیار ضروری است مدیریت تامین است. در این مورد اگر فرصت شود یک سرفصل آموزشی خواهم نوشت. به نظرم البته واقعا یکی از موانع ساختاری اساسی شکل گرفتن مدیریت اصولی تامین در نظام دولتی ایران مسئله نوع نگاه به مفاهیمی مثل درستکاری و دزدی و فساد است. در این مورد بعدا بیشتر می نویسم.
 حقیقتا من خیلی دلم نمی خواهد این کار را با این دیوانه ها انجام دهیم ( کارفرما فوق العاده بی سواد و ابله است) منتها در سمت دیگر ماجرا، شرکای بالقوه ما در این طرح آدمهای حسابی هستند و موقعیتهای خوب و مستحکمی در وزارت علوم دارند و من مایل نیستم موقعیت تحکیم و توسعه روابط با این آدمها از بین برود.
از قلیان پارتی که برگشتم مشغول نوشتن شرح خدمات از روی توصیف محصولی که قبلا داده بودیم شدم. در نوع خودش فعالیت ذهنی جذاب و لذت بخشی است. ربطش خیلی مستقیم و سر  راست نیست، اما، داشتم با خودم فکر می کردم یکی از مشکلات ذهنی و شخصی من برای مدیریت کسب و کار همیشه این بوده که ، شاید به اقتضای علائق و دیدگاه اقتصاد کلانم، داخل کسب و کار خودم هم بعضی وقتها مسئله را اینقدر انتزاعی و کلان می بینم که باعث بی توجهی به موارد انضمامی می شود. البته یک نگاه دیگر هم این است که در دیدگاه من نقصی وجود دارد که این دو عرصه( انضمامی-انتزاعی/ خرد-کلان)  را نمی توانم به درستی به هم پیوند دهم، وگرنه در شکل اصولی این دو باید تقویت کننده یکدیگر باشند و نه ناقض هم. در این مورد هم اینجا و هم به صورت مستقل بیشتر خواهم نوشت.
کلا احساسم این است که این کار هنوز دارد به صورت یک کسب و کار خویش فرما اداره می شود و باید به این سمت حرکت کرد که نسبتم را با آن به مالکیت کسب وکار تغییر دهم. یکی از اولین قدمهای این راه اعمال انضباط بیشتر است. در این مورد هم بیشتر خواهم نوشت.
یکی دیگر از مسائلی که این روزها در مورد کار خیلی ذهن مرا به خود مشغول کرده است، حضور ما، به عنوان مشاوران اقتصاد و مدیریت، در انواع انتخابات است. این کار از یک جهت بخشی از سرویس ما به مشتریانمان ( در مقام شخص حقیقی) در چارچوب یک معامله غیر رسمی است که علاوه بر اینکه به تثبیت قدرت و نتیجتاً حفظ منافع ما کمک  می کند دستمان برای ایجاد تغییرات و اثرات مورد نظرمان در سیستمی که برای آن کار می کنیم باز تر می کند، اما از جهات گوناگونی با برخی ملاحظات حرفه ای اخلاقی، تکنیکی و راهبردی برخورد و مغایرت دارد. در این مورد هم تفصیلا خواهم نوشت.
امروز جلسه خیریه هم، به دلیل آلودگی هوا و البته شل و ول بازی بعضی از شرکت کنندگان تعطیل شد. نکته اساسی ماجرا این است که همین آدمها وقتی کار خیر مثلا پختن و فروش کوفته قل قلی در بازارچه خیریه است حسابی پایه اند و برای انجامش سر از پا نمی شناسند. اما برای انجام دادن یک کار جدی و ماندگار، مثل این کار ، اینقدر دست دست می کنند. گرداندن کار داوطلبی در ایران هم مشکلات و مسائل عجیب و غریب خودش را دارد. واقعیتش این است که من خودم هم دارم انگیزه هایم برای این کار را از دست می دهم. هدف من این بود که در این مجموعه سطحی از استانداردهای مدیریت عملکرد را برقرار کنم و بعد از حصول اطمینان از پایداری عملکردشان آنها را با کاری که باید انجام دهند تنها می گذارم؛ اما، عملکرد آدمهای اصلی و ثابت این ماجرا به گونه ای است که من هر چه جلوتر می رویم بیشتر امیدم را برای اینکه اینها توانایی گرداندن اصولی چنین سیستمی را داشته باشند از دست می دهم. راستی باید یادم باشد یک جایی یک یادداشت مفصل جداگانه هم در مورد تغییرات بهزیستی در این سالهای اخیر بنویسم. مسئله به نظرم بسیار جالب توجه است. طبیعتا جای چنین نوشته ای این وبلاگ نخواهد بود.   

۱۳۸۹ آذر ۵, جمعه

سه شنبه دوم آذر 89

تنش مالی روز گذشته امروز هم ادامه داشت و حسابی فاتحه روز مرا خواند. دولت به دلیل آلودگی هوا فردا را تعطیل اعلام کرده. مردم از همین الان شروع کردن به نوشتن در مورد اینکه این تعطیلی در دل خود توطئه ای دارد و چیزهایی از این دست. اصولا وقتی در کشوری همه چیز غیرشفاف شد،اعتماد مردم از همه چیز سلب شد و همه جا به تنش آلوده شد مردم به شایعات دل می بندند. اینها نشانه های بسیار خطرناکی است. افسوس و صد افسوس که امروز این نشانه ها صرفا برای کسانی مهم و حساسیت بر انگیز است که دیگر قدرتی برای ایجاد تغییر ندارند و قدرتمندان جامعه ( که البته شک جدی دارم در مورد اینکه اصولا پتانسیل ایجاد تغییر مثبت در وضع مملکت جز از طریق کناره گیری از قدرت را داشته باشند) هم این نشانه ها را به تخمشان می گیرند.
سخت نگران بودم که با این تعطیلات احمقانه پیش رو هیچ یک از مطالباتمان وصول نشود و بحران در تمام این تعطیلات ادامه پیدا کند، اما، در عین ناباوری یکی از مطالبات وصول شد و من چند قدمی از زندان دور شدم شکر خدا.
خبر بد شخصی امروز من این بود که دوستی که دیروز گفتم قصد سفر به تهران را دارد به دلیل تعطیلی سفرش کنسل شد و من که کلی دلم را برای دیدنش و گپ و گفت صابون زده بودم حالم گرفته شد.
شام را با یک دوست نازنین بیرون رفتیم، در راه صحبت نوع فعالیت رسانه های سبز بود. واقعیتش من هنوز هیچکدام از تلویزیونهای سبز رو ندیدم، اما سایتهای سبز به نظرم خیلی بد عمل می کنند. خیلی اخبار مهم را نمی پوشانند و در پوشش اخبار جنبش  هم نگاهشان به گستره بسیار بسیار محدودی از طیف هواداران بالفعل و بالقوه جنبش است. داشتم برای آن دوست به عنوان یک مثال مسئله وخامت حال ملک عبدالله را بررسی می کردم که بنا به دلائل متعددی از اهمیت و حساسیت فوق العاده ای برخوردار است، اما رسانه های سبز هم، همگام با عموم رسانه های ایرانی بسیار، بسیار بد به مسئله پرداختند. اوج مداقه و کنکاششان در خبر این بود که مچ احمدی نژاد را گرفته بودند که چرا از کسی خودتان او را اسپانسر فتنه می دانید احوالپرسی کرده اید؟!!! واقعا با این وضع ما به هیچ جا نمی رسیم. پیش از این گفته ام که من گرچه با پوشش اخبار تنشهای مبارزه بسیار موافقم اما این بخش را در فعالیت رسانه های سبز محتاج بازنگری سیاستی جدی می بینم. البته کم سوادی هم بین مان بیداد می کند. با این کاری که نمی شود کرد، اما بازنگری سیاستی در مورد پوشش اخبار تنش را باید خیلی جدی پی گرفت.
دوستی که برای شام با هم بیرون رفته بودیم اطلاعات بسیار موثقی از دفتر آل اسحاق ( رئیس اتاق بازرگانی تهران) داشت که نشان می داد آل اسحاق مایل به حفظ همین ترکیب ( آل اسحاق در اتاق تهران- نهاوندیان در اتاق ایران) است. گرچه ظاهرا دوستان مجمع اقتصاد همچنان سیخش می زنند برای کاندیداتوری. جمیلی ( عضو هیئت رئیسه) علاقه و اشتهای بسیاری به کاندیداتوری برای ریااست اتاق دارد اما فکر می کنم همه عقلا در اینکه او توانایی و کارکتر لازم برای انجام این کار را ندارد. شاید تنها شانسش ، که آن هم چندان قوی نیست، این باشد که مجمع اقتصاد پشت سرش بایستد. نشانه های دیگری هم در دست است که نهاوندیان برای شرکت در انتخابات اتاق قدری جدی تر شده. این دوست چنین تحلیل می کرد که نهاوندیان به مجموعی از دلائل شخصی و سیاسی منتظر است تا از طرف جمع قابل توجهی از بازرگانان شاخص کشور برای حضور در انتخابات دعوتنامه دریافت کند. برخی از نزدیکان دکتر هم معتقدند تاخیر دکتر در شروع فعالیتهای انتخاباتی سبب می شود فرصت ضربه زدن به رقبایش وقتی آنها برای حمله به او از موقعیت تعادلی خارج شده اند به دست می آورد. به عزیزان تذکر دادم که اگر غفلت کنید این تاخیر البته می تواند منجر به واگذاری ابتکار عمل به رقبا شود. ماجرای اتاق در دوره ریاست نهاوندیان به نظرم خوراک یک گزارش مطبوعاتی حسابی است. یکی دو نمونه از این گزارشها دیده ام منتها به نظرم روح مطلب در آنها به شکل مناسبی منعکس نشده. یکی از اخبار مهم این روزها ضرب الاجل گامبیا به نمایندگان جمهوری اسلامی برای ترک این کشور است به نظر می رسد این مسئله با محموله های اسلحه و مخدر کشف شده در نیجریه ارتباط دارد.
خبر مهم دیگر امروز گلوله باران سواحل کره جنوبی بوسیله کره شمالی است. با توجه به اینکه کره شمالی هیچ حامی ای جدی در جهان ندارد و در حال حاضر هم در ساختار حاکمیتی اش دچار ناپایداری های جدی است قدری عجیب است که کره شمالی دست به چنین اقدام تحریک آمیزی زده باشد. حدس می زنم احتمالا کره جنوبی ابتدائاً سیخی به آنها زده است.
امروز یک شعر چرندی هی تو مخم تاب می خورد. یک شعری که می گوید:
تا که یک نسل به یک اصل خیانت نکند/ به گلو فرصت فریاد ابوذر بدهید
شاعرش باید از این نسل سومی بچه پر روی ک...نی باشد. اگر پیدایش می کردم شعرش را با چک و لگد و فحش خواهر و مادر توی حلقش می کردم.
از اخبار خوب امروز برای من، یکی هم اینکه دو قراردادم با یک سازمان ثروتمند و با ثبات تقریبا نهایی شده است. امیدوارم این قراردادها مدخل مناسبی برای ورود به این سازمان شود.
امروز یک مددجو برای یکی از فعالین داوطلب خیریه ای که با آن کار می کنم دردسر و مزاحمتهایی ایجاد کرده بود. باید یادم باشد در دستور جلسه فردا لزوم تدوین آئین نامه حفاظت و امنیت برای این گروه جدید را هم بگنجانم.  

۱۳۸۹ آذر ۱, دوشنبه

دوشنبه یکم آذر 89


امروز روز بسیار گندی بود. صبح را با تنش و استرسی آغاز کرده ام که تا این لحظات پایانی روز همچنان در تعقیب من است. نتیجه اینکه کارنامه مشعشع من در این روز، تا این لحظه،  پاسخ یکی از چند نامه عقب افتاده ،یک یادداشت سطحی ، یک گل واژه وبلاگی و مقادیر معتنابهی تلاش ناموفق برای وصول پول بوده است. اعتراف می کنم که نامه ای هم که نوشتم در واقع پاسخ دوستی بود که بسیار از من رنجیده خاطر شده بود و گرنه عمراً نامه را هم نمی نوشتم.
احساس می کنم به دوران نوجوانی بازگشته ام، نیمی از عمر را صرف درست کردن دردسر می کنم و نیم دیگر را در گرفتاری آن دردسرها به بطالت می گذرانم. من و یک دوست بسیار عزیز یک تفاهم نامه نصیحت متقابل امضا کرده بودیم، اما بدلیل بعد جغرافیایی آنطور که باید و شاید این تفاهم نامه عملی نشد. احتمالا چهارشنبه را در تهران می گذراند و این فرصت فراهم می شود تا یکدیگر را ملاقات کنیم. ایشان البته بزرگتر از آن هستند که به نصیحت بنده نیاز داشته باشند، اما این دیدار برای من فرصت مغتنم کسب فیض خواهد بود. انشاالله.
گرچه در این نوشته ها تغییر محسوسی وجود ندارد، اما، قالب کلی شان در ذهنم بسیار پخته تر شده است و امیدوارم نتیجه اش کم کم خود را در نوشته ها هم نشان بدهد.
از آنجایی که امروز یک روز بسیار ک..ری بود، اهم اخبار امروز هم یک خبر ک..ری است:
پاپ بندیکت استفاده از کاندوم در رابطه جنسی را بلامانع اعلام فرمودند. ایشان البته افزوده اند که استفاده از کاندوم عمل جنسی را از عشق ( و احتمالا حال) تهی کرده و به چیزی در سطح استفاده از دارو فرو می کاهد. آگاهان امور ضمن ابراز خرسندی از عمق اطلاعات پاپ در مورد مسائل آمیزشی ( فرق بی کاندوم و با کاندوم) خطاب به حضرت ایشان فرمودند، آقا شما اجازه بده ما داروی خودمان را بخوریم و به درد خودمان بسوزیم و بسازیم. ضمنا در برخی محافل پزشکی شنیده شده تجویز این دارو به کشیشان محترم کاتولیک می تواند میل به کودک آزاری با سوائق جنسی را در آنان کاهش دهد.
خبر دیگر اینکه مجلس شورای اسلامی در واکنش به انتشار پیشنهادات کارگروه ، از سوی کدخدایی ، آن را به روح و محتوای مذاکرات صورت گرفته نامرتبط دانسته و لیستی از تخلفات دولت را منتشر کرده اند. در مورد اصل این دعوا بیشتر خواهم نوشت، اما یک نکته هست به نظرم جای گفتنش دقیقا همین جاست. از بیچارگی بیچارگان یکی هم این است که در دلش نسبت به دشمنی  که با دشمن می جنگد احساس مودت می کند. اصلا در بیچارگی بیچارگان همین بس که برای ادامه حیات ناچارند دنیا را به دوست و دشمن تقسیم کنند و بر چهره هر یک نقابی از جنس روایات های اسطوره ای بگذارند.
خبر سوسولی اما غمبار امروز هم توقیف چلچراغ، نشریه نوجوانان، بود. جزء معدود سنگرهای مطبوعاتی باقی مانده در دست اصلاح طلبان بود و گرچه روی کاغذ نشریه نوجوانان محسوب می شد از حمله های تند و تیز سیاسی و مموتی و اذناب هیچ پرهیز نمی کرد ( و البته شاید این در تناسب تام با روح نوجوانی بود) هیچ وقت از چلچراغ خوشم نیامد. همیشه به نظرم یک جوری بود. شاید به خاطر اینکه نشریه نوجوانان است و من اصولا هیچ وقت از نوجوانان خوشم نیامده و به نظرم یک جوری هستند. شاید به این دلیل که به نظرم همیشه یک جور حماقت توی چشم و یک جور عدم تناسب در نوجوانی هست. شاید هم از چلچراغ بدم می آمد چون یک مدل تخمی از نوجوانی ارائه می داد، یعنی سعی می کرد نوجوانی و جوانی را در فریم یک فرهنگ سنتی که در آن اصولا جایی برای این کانسپت وجود ندارد بچپاند. حقیقتش من رو یاد روشنفکرهای مذهبی می انداخت. شاید از چلچراغ بدم می یومد چون خاتمی رو سرش رو می زدی، تهش رو می زدی توی چلچراغ بود. به نظرم اصولا به درد همین می خوردند که «الگو» ی نوجوان مسلمان ایرانی باشد. هم چلچراغ و هم خاتمی.  به هر حال به هر دلیلی که از چلچراغ بدم می یومد از بسته شدنش متاسف شدم.
   

اعدام را جایگزین رسیدگی نکنید

پیش از این در مورد اعدام خیلی خل خلی نوشته بودم. امروز پیش از نوشتن این متن درباره تصمیم به اعدام قاتل جنجالی میدان کاج در محل جنایت، به آن نوشته مراجعه کردم؛ هنوز هم به نظرم استخوان بندی آن حرف خیلی جدی و قابل تامل است. همانجا گفته بودم که فکر می کنم طرفداران این نگاه به مسئله اعدام فرصتهای زیادی برای خلق سینرجی با قرار گرفتن در کنار کسانی که خواستار لغو بی چون و چرای اعدام هستند دارند. اینها را گفتم که بگویم یکی از این فرصتها روبرو شدن با تصمیمی است که،ظاهراً، قوه قضائیه در مورد قاتل میدان کاج گرفته است
( اعدام قاتل در ملاء عام در میدان کاج)؛ اما حقیقتا درست که فکر می کنم، به این نتیجه می رسم که در این موقعیت الزام اتحاد همه عقلای ایران نفهته است نه فرصتی برای هم افزایی برخی از کنش گران علاقه مند به محدود یا حذف نمودن اعدام در ساختار حقوقی ایران.
در میدان کاج قتلی اتفاق افتاد که برخی مشخصات منحصر به فرد آن و انعکاس رسانه ای رسمی غیر رسمی اش آن را از قتل، به مثابه اتفاقی که در این مملکت مطلقا حادثه نادری نیست، به سطح پدیده ای «جالب» ( دقیقاً در معنای اسم فاعل به کار رفته ) توجه برکشید که در موردش حرفهای بسیاری زده شد و گمان می کنم هنوز هم می توان در موردش بسیار گفت و شنید.
انتظار طبیعی در مورد چنین حادثه ای سرعت در عکس العمل حاکمیت(اولین و اصلی ترین متولی تامین امنیت) ،به عنوان اولین و حداقلی ترین سطح پاسخگویی به افکار عمومی، بود. این انتظار طبیعی برآورده شد؛ اما، ظاهرا اربابان امور ملک و ملت چنان در به شگفت آوردن ما چیره دست شده اند که حتی قادرند این کار را از رهگذر برآوردن طبیعی ترین انتظاراتمان انجام دهند.
آنچه حادثه سعادت آباد را از سطح حلقه ای از زنجیر بی انتهای قتل و خشونت در جامعه تب زده ایران، که دیگر در کمتر کسی حساسیت بر می انگیزد،  به حد پدیده ای جنجالی که چشمها را این چنین خیره می کند، ارتقا می دهد؛ پیش و بیش از هر چیزی، عملکرد سوال برانگیز نهادهایی است که برای روبرو شدن با موقعیتهای اضطراری و استثنایی از این دست در صحنه اجتماع تشکیل شده و توسعه یافته اند؛ اما با قصور و تقصیرشان یکی از میادین پر رفت و آمد شهر را تبدیل به صحنه نمایش عریان و مطول خون و خشونت می کنند.اما در کمال تعجب سرعت و آشکارگی رسیدگی به این موضوع تبدیل صدور فوری و «خارج از نوبت» حکم اعدام «در ملاء عام» برای کوچکترین و دم دست ترین والبته فعال ترین بازیگر این نمایش نفرت انگیز می شود. 
سرعت در رسیدگی به «ماجرای سعادت آباد» می توانست اتفاق مبارکی باشد اگر این رسیدگی شفاف کردن مشکلات عملکردی پلیس و اورژانس می بود. سرعت در رسیدگی به «ماجرای سعادت آباد» در صورت فعلی آن اما، چیزی نیست جز شتابزدگی برای سرپوش گذاشتن بر نشانه ای که خبر از وضعیت اسفبار نهادهای متولی امنیت و سلامت مردم می دهد.
ظاهراً عده ای تصور می کنند با اعدام قاتل در محل جنایت این داستان همانجا که آغاز شده بود به پایان می رسد و پیگیری رسانه ای این حادثه بیش از پیش فاقد شأن و وجاهت می شود. اینجا درست همان جایی است که راه مخالفان اعدام ( با هر عقیده و سلیقه ای) با هر ایرانی عاقل دیگری یکسان می شود.
ای کاش همگی، متولیان امنیت و قضا در ایران را ، اگر شده حداقل یک بار، در برابر این پرسش قرار دهیم که : دقیقا چه چیزی را در برابر چشمان مردم می آورید؟ قدرت به دار کشیدن مرد دست بسته ای را که وقتی دستانش گشوده بود و دشنه ای به همراه داشت از مهار کردنش ، فقط در این حد که امکان خارج کردن قربانی اش از صحنه را داشته باشید عاجز بودید، چنان نشان بارزی از لیاقت و اقتدارتان می دانید که توجیه گر تکرار نمایش مرگ در میدان سعادت آباد شود؟ اگر هدفتان انتقال پیام به جامعه مجرمین بالقوه است به شما اطمینان می دهم که آنچه از نمایش حدوداً یک ساعته قاتل میدان سعادت آباد در برابر دیدگان ماموران پلیس به آنها منتقل شده با چنین چیزهایی زدوده نخواهد شد. اگر قصدتان تسکین روان آزرده مردم است بگذارید خاطر جمعتان کنم که سالم هایمان از تماشای مجدد خون بازی فقط بیشتر مشمئز می شوند و بیمارانمان که برق حرص تماشای مرگ در چشمانشان کمتر از درخشش دشنه  قاتل موحش نیست؛ بسیار بسیار بیش از این تماشا، محتاج دریافت کمکهای فوری پزشکی هستند تا از احتمال پیوستن شان به رهروان راه قاتل سعادت آباد کاسته شود. اگر تصور می کنید با این کار خود را در نزد افکار عمومی مسئولیت پذیر و آماده جبران خطاهای گذشته نشان می دهید باید بدانید عقلا فرق بین پاک کردن صورت مسئله و حل کردن آن را خوب می فهمند و تکیه بر رضایت آنان که بهره کافی از عقل انسانی ندارند کمکی به تامین امنیت جامعه نکرده و نمی کند.  
رسیدگی به حادثه میدان سعادت آباد «باید» فوری، شفاف و علنی باشد؛ اما رسیدگی به حادثه سعادت آباد اعدام قاتل نیست.
          
      

ثروت خاطرات


دُرم از دیده چکان است به یاد لب لعلت
پ.ن1: ما که ضمه رو گذاشتیم بالاش ولی هر کی می خوند دَرَم از دیده چکان است به یاد لب لعلت خیلی آدم باحالی بود
پ.ن2: البته یک سناریو هم این بود که دِرَم بخوانند. با تیتر هم سازگار بود همچنان
پ.ن3: میام اینجا خیر سرم یک سطر «عاشقانه پابلیش کنم» ( سلام ناصری) زیرش  پنجاه خط شعر کرسی و مسخرگی می نویسم. بعد تازه می گم چرا حال و روزم اینطوریه. پس چه جوری باید می بود؟

۱۳۸۹ آبان ۳۰, یکشنبه

یکشنبه سی ام آبان 89

درگیر نوشتن پروپوزالی هستم که از جهات مختلف برایم اهمیت زیادی دارد. کار به لحاظ مالی خیلی بزرگ است، لینک و رابطه خیلی بزرگی این وسط خرج می شود، احتمال گرفتن کار به شکل قابل توجهی بالاست و از همه اینها مهمتر اینکه این کار شباهتها و نزدیکی های زیادی به کار رویایی و مورد علاقه من دارد. با وجود همه اینها اصلا انقدر که باید هیجان زده( به معنای مثبت آن) و انرژتیک نیستم. کمی هم وسواس دامن ام را گرفته، دقیقا به دلیل وضعیت تمام پارامترهایی که در نشان دادن اهمیت موضوع در موردشان صحبت کردم؛ اما، بمیرم یا بمانم فردا تحت هر شرایطی پروپوزال باید به جمع بندی برسد. مشکل دیگر این است که  این پرپوزال باید در کنار طرح دیگری ارائه شود که هنوز بسیار نپخته است و من علاقه چندانی هم به آن ندارم، اما برای مشتری بسیار مهم و جذاب و مسئولیت تکمیل و نهایی کردنش هم با من است. جالب این است که آن هم فردا باید جمعبندی شود. بعد فکر کنید همه اینها شد. من راحت می شوم؟ حاشا و کلا تازه دو طرح دیگر را باید با سرعت به جمعبندی رساند که پول شود و بشود جواب طلبکار جماعت را داد که عین لاشخور دور آدم را می گیرند( غرض طلبکاران حرفه ای است، دور از جان رفقای با معرفتی که اصولا مطالباتشان را به روی مبارک ما نمی آورند). بعد از آن هم چند کار تازه تقریبا قطعی هستند . یک کار خیلی نو و نسبتا بزرگ را باید در همین هفته بنشینیم و با کارفرما چکش بزنیم تا ببینیم از داخلش چه در می آید. همه اینها به غیر از تحریم و نفت و مواد مخدر و صنایع شیر و هزار گوفت و زهرمار دیگر است. زیر بار در حال هلاک هستم. این مرحله را خیلی خوب می شناسم. چیزی شبیه به گذراندن دوران بلوغ است، یک چیزهایی ت دارند بزرگ می شوند و یک چیزهاییت هنوز کوچکند و تو احساس می کنی این عدم تناسب تو را خواهد کشت. به خودم می گویم از این مرحله هم می گذری و همه چیز درست می شود. آدم به امید زنده است. اما واقعیت ماجرا این است که همه جای مملکت را مثل یک خانه کلنگی می بینم. به هر بازار تازه ای که می رسم از خودم می پرسم چه مقدارش بعد از زلزله سیاسی-اقتصادی پیش رو باقی خواهد ماند؟ در بیشتر موارد پاسخ نمی دانم است. فضا اصلا فضای ریسک نیست. فضای عدم اطمینان است. بررسی های استاتیک انجام شده در مورد نرخ ارز که نتایج وحشت آوری داشته است. بررسی های بیشتر نیازمند منابع بسیار زیادی است. خیلی دلم می خواهد چیزی شبیه به بررسی پایداری نظام اقتصاد کلان کشور را به عنوان طرح به یک نهاد ذیربط یا بی ربطی حقنه کنم. می شود مصداق «چه خوش بود که برآید به یک کرشمه دو کار» با نگرانی هایی که در این مورد وجود دارد، نباید کار خیلی سختی باشد. امتحان خواهم کرد. همه اینها به غیر از آن دغدغه های نهادی است که بخش کسب وکاری این یادداشتهای روزانه اصولا به خاطر آنها نوشته می شود و البته این نکته را هم باید در نظر گرفت که نتایج بخش مهمی از دریافتها و مطالعات نهادی هم، پس از زلزله باید مورد بازنگری اساسی قرار بگیرد. این ماجرای امتناع توسعه اصلاح طلبانه ایران بواسطه ماهیت کلنگی ساختارهایش را با گوشت و پوست و استخوانم درک می کنم. مدتهاست زمانهای بازنگری و مرورهای عمومی هم از آیتمهای کاری ام حذف شده از فردا این آیتم را هم اضافه می کنم تحت هر شرایطی.
اما اهم اخبار روز:
در پی شدت گرفتن تنش بین مجلس و دولت کارگروهی از سوی خامنه ای مسئول بررسی راهکارهایی برای کاهش این درگیری ها شده بودند. مطالعه سرسری پیشنهادات ارائه شده حاکی از آن بود که کارگروه سعی کرده این مسئله را با ایجاد توفق بی چون چرا برای دولت نسبت به مجلس حل کند.  در این مورد بیشتر خواهم نوشت. به نظرم اگر این مجموعه پیشنهادات تائید و اجرایی شوند در روند توسعه ساختاری و نوآفرینی استبداد در ایران از نقطه عطف بسیار مهمی عبور کرده ایم
علیزاده طباطبایی ( وکیل مهدی هاشمی) ساعاتی پس از بازداشت آزاد شد. در یادداشت دیروز هم نوشته بودم که بازداشتش اشتباه مرگباری تلقی می شود. این اشتباه خیلی زود تصحیح شد. در بین سایتهای جنبش کلمه اصل ادعای بازداشت را دروغ خوانده، اما من مستنداتی دارم که اصل بازداشت را تائید می کند. تحقیق می کنم و دوباره همینجا گزارش می دهم. کلا ماجرای هاشمی از آن چیزهایی است که دوست دارم در موردش در بخش سیاسی این یادداشتها بیشتر بنویسم.
خبر مهم دیگر امروز وخامت حال پادشاه عربستان است. اهمیت این خبر از جهت پیچیدگی ها و تنشهای بافت قدرت در عربستان سعودی است. در این مورد هم بیشتر خواهم نوشت.
جنگلهای گلستان هم همچنان طعمه حریقند. بی هیچ توضیح اضافه ای
سه تا نامه خیلی ضروری امروز از قلم افتاد که انشاالله فردا جبران می کنم. به احتمال زیاد فردا به جلسه باشگاه فیزیک می رم و در مورد جشن روز فلسفه اگر خیلی هنرمند باشم به برنامه روز آخر خواهم رسید.

۱۳۸۹ آبان ۲۹, شنبه

شنبه بیست و نهم آبان 89


با تاخیر حدودا یک هفته ای نوشتن این یادداشتهای روزانه را از سر گرفته ام. در مورد روزهایی که بدون یادداشت مانده در دفترچه ام نکاتی را ثبت و ضبط کرده ام و سعی می کنم در طول این در هر روز علاوه بر نوشتن یادداشت هر روز، یادداشت یکی از روزهای جا افتاده را هم بنویسم تا در این بین هیچ حفره ای وجود نداشته باشد. حقیقتا در مورد بخش سیاسی این یادداشتها هم، که فکر می کنم عمده دلیل اقبال برخی از دوستان به ان تقریرات است، ترجیح می دهم اگر قرار است کار ترویجی انجام دهم به صورت حرفه ای تر و در قالب مناسبی انجام دهم و بخش سیاسی این یادداشتها بیش از پیش شخصی سازی شود. بدیهی است که اگر اینکار( ارائه حرفه ای و در قالب مناسب) را انجام دهم، یا داده باشم هم، نمی آیم اینجا جار بزنم قضیه را؛ چون مصداق روشن عسس بیا مرا بگیر است. البته همه ما می دانیم که عسس برای اینکه بنده و جنابعالی را بگیرد به این دلایل و یا اصولا به هیچ نوع دلیلی احتیاج ندارد و این نگفتن عسس بیا مرا بگیر از جانب ما در واقع چیزی در حد تلاش برای تاثیرگذاری بر روی انگیزه های فرعی و درجه 2 جناب عسس است و اصولا این حقیر را تصور  توان دخالتی بیش از این در امور وابسته به مصلحت نظام در سر نمی گنجد.
امروز با سرماخوردگی شروع شد و به کسالت گذشت. کار هم خوب پیش نرفت اما با همین حال سرماخورده، از ساعت 7:00 ،که به بهانه یافتن یک کاسه سوپ گرم از خانه خارج شدم و پس از تناول سوپ و متعلقات سر از قلیانکش خانه های شیان در آوردم، تا ساعت 11:00 مشغول یللی و تللی بودم و البته در این بین ترافیک هم ب تاثیر نبود.
در حال حاضر که این یادداشت رامی نویسم البته هیچ اثر جدی ای از سرماخوردگی احساس نمی کنم و فقط، با توجه به نزدیک بودن ساعت خوابم، قدری خواب آلوده ام. برای اولین بار سیستم گرمایش خانه را روشن کرده ام و صدای یکنواخت موتورهای فن کویل و هوای گرمی که در خانه می دمد احساس لذت می کنم.
قصد داشتم در یادداشتهای روزهای پیش ، یادداشتهایی که هنوز نگاشته نشده، اشاره کنم که به لحاظ کاری در شرایط به سر می برم که امکان از دست دادن تعادل ذهنی بسیار زیاد است. در مورد کاری، که کاری بزرگ است، تا حد زیادی مطمئن ات می کنند، تو به شدت درگیر ماجرا می شوی، هم به دلیل اطمینانی که دریافت کردی و هم از این جهت که کار بزرگ متناسب با بزرگی اش مقدمات مفصلی دارد، و این شدن تمرکز و درگیری تو را به لحاظ ذهنی در برابر پالسهای منفی در مورد آن کار و به نتیجه رسیدنش بسیار حساس تر از حد طبیعی می کند؛ حساسیتی که می تواند منجر به ایجاد اختلال در برخی از رفتارهای حرفه ای ات شود.
در حال حاضر بخشی از اختلالی که پیش آمده در واقع یک تاخیر یک هفته ای در مورد کاری است که من روی زود رس بودن پولش حساب کرده بودم، در این شرایط ایجاد اختلال علاوه بر دلایل پیشین با بنیه ضعیف مالی حال حاضر من هم مرتبط است. در این شرایط البته به نوعی هم باید از این وقفه سپاسگزار باشم چرا که فرصتی ایجاد کرده برای اینکه به بعضی دیگر از کارها سر و سامان دهم.
سخت در تعقیب فرمول یک درآمد ثابت در کنار کارهای پروژه ای هستم و تصور می کنم تحققش چندان دور از دسترس نیست، اما، در مورد پایداری میانمدت و بلندمدت اش نگرانی های جدی و عمیقی دارم. در این مورد بیشتر خواهم نوشت.
اما اخبار:
برای من یکی از مهم ترین خبرهای این روزها، انتشار بیانیه میرحسین موسوی به مناسبت آذر ماه است. انعکاس بیانیه بد نبود ( گرچه خوب هم نبود) و بسیاری از نکاتی که در آن ذکر شده بود که گرچه حرفهای حسابی و اصولی هستند اما به نظرم طرح کردنشان از ارزش و اهمیت قابل توجهی برخوردار نبوده است. به نظرم تنها نکته ای که جای طرح و کار جدی داشته و دارد و در بیانیه هم به شکل مناسب و مکفی به آن پرداخته نشده است مسئله احتمال ایجاد شورشهایی بر اثر بحران اقتصادی است که مستقیما با جنبش سبز مرتبط نیستند، اما، حکومت آنها را به پای جنبش سبز خواهد نوشت. در این مورد باید بیشتر نوشت. کلاً همانطور که پیش از این هم گفتم به نظرم جنبش حال و روز خوبی ندارد. در این مورد هم تفصیلا خواهم نوشت بیشتر.
نکته جالب دیگر نامه مهدی هاشمی به دادستان است. مهدی هاشمی در نامه ای که نوشته در مورد منصفانه بودن فضای قضاوت تشکیک وارد کرده و در نامه حتی به احصاء ایرادات اصولی احضاریه دادستان پرادخته است. به نظرم خاندان هاشمی برای بردن جنگ تبلیغاتی کار بسیار بسیار سختی در پیش دارند و البته امتناع مهدی هاشمی از بازگشت به ایران می تواند این کار را دشوارتر هم بکند، منتها از سوی دیگر بازگشت مهدی هاشمی برای خودش و خانواده اش هزینه هایی دارد که به نظرم بسیار بیش از ارزش این بازگشت بدلیل تاثیرش در تقویت جبهه هاشمی هاست. البته همین چند لحظه پیش در خبرها خواندم که وکیل خاندان هاشمی توسط نیروهای امنیتی بازداشت شده، به نظرم اشتباه مضحکی کرده اند و اگر به انجام این اشتباهات ادامه دهند شانس برد  هاشمیها در جنگ به میزان قابل توجهی افزایش می یابد.
خبر دیگر تصویب قطعنامه حقوق بشر علیه ایران در سازمان ملل است. اگر بعد از این همه کثافتکاری ایران می توانست بازهم جلوی تصویب این قطعنامه را بگیرد واقعا باید در سازمان ملل را تخته می کردند. گرچه این قطعنامه هم ارزش و اهمیت آنچنانی ندارد. شاید نکته جالبش فقط این است به نظرم که جواد لاریجانی ( نماینده جمهوری اسلامی) عملا در موضع ضعف و واکنش افتاده و از دیدبان حقوق بشر برای سفر به ایران دعوت کرده است. این یعنی قطعنامه برایشان یک بازی دو سر باخت شده. چون نتیجه دعوت و گزارش که معلوم است، ولی ظاهرا فشار آنی قطعنامه آنچنان زیاد بوده که برای رهایی از آن تن دادن به ماجرای دعوت اجتناب ناپذیر بوده است.
سریال کشفهای ایرانی در نیجریه هم همچنان ادامه دارد و اینبار 130 کیلوگرم هروئین در یک بار قطعات خودرو به مقصد نیجریه کشف شده. به نظرم این یکی به اندازه قضیه سلاح اهمیت ندارد. در واقع در مورد سلاح سلب مسئولیت از حکومت بسیار دشوارتر بود. منتها این مورد هم تحت تاثیر مورد قبلی ( مسئله اسلحه) انعکاس قابل توجهی یافت. البته باید اضافه کرد که شفاف سازی و همکاری ایران برای تعقیب عاملین این دو فقره قاچاق به نظرم سر راست ترین و اصولی ترین راه حا اعاده حیثیت از ایران در این ماجرا بود. باید پرسید چرا این رویکرد برای حل مسئله اتخاذ نشده است.
مراسم روز جهانی فلسفه از فردا ر ایران آغاز می شود. من با اینکه از تحریم شدن مراسم توسط یونسکو خوشحالم، اما شخصا دلم می خواست/ می خواهد در پنلها شرکت کنم. موقعیتش هم فراهم است عملا؛ منتها اگر روال روال همیشگی باشد این فرصت را هم با ک..ن گشادی از خودم خواهم گرفت.
خامنه ای هم جدیداً حرفی زده که به نظرم به معنای صدور فرمان ایجاد موج و سطح جدیدی از اختناق است. حضرتش فرموده «منفی بافی خیانت آشکار است» باید صبر کرد و دید دوستان اجرایی و امنیتی چظور روی پاس آقا اسپک می زنند.
در حالی که یکی از عمده ترین شکایتهای من از خودم وضعیت روابط اجتماعی ام است؛ شکایتهایی هم از شبکه روابطم دریافت می کنم. به این می گویند ورشکسته به تقصیر. هنوز باید خودم رو خیلی در مورد ساختن و مدیریت کردن روابط اصلاح کنم و تغییر بدم.
وقتی احساس می کنید، به هر دلیلی، جاده زندگی خیلی یکنواخت و بدون پیچ شده خودتان پشت رل زندگی تان یک قری بدهید و و رل را دو سه بار  به چپ و راست بچرخانید برای سلامتی تان خوب است. فقط زدن راهنما و رعایت سایر مقررات را فراموش نفرمائید که بخش قابل توجهی از تصادفات جاده زندگی در همین موقعیتها اتفاق افتاده و می افتد. این کاری است که من از امروز قصد انجام آن را دارمو اندکی قر با ماشین زندگی در جاده حیات، البته با رعایت کامل مقررات. گزارشش ر ا هم در همین یادداشتها منعکس می کنم.
دیشب خواندن کتابی در مورد «ساخت اجتماعی» رو شروع کردم، بعد از مدتها شروع به خواندن چیزی کردم که مرا به هیجان آورد. باز هم در موردش می نویسم. اصولا تصمیم دارم در این یادداشتها چیزهایی در ثبات و سکون و تغییر و تحول در زندگی بنویسم.