‏نمایش پست‌ها با برچسب حسب حال. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب حسب حال. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ دی ۲۸, پنجشنبه

اقتصاد مقاومتی

بی سوادی، فقر ابزار و منابع تولید، فرهنگ غیر دقیق شفاهی، ملاحظات اجتماعی تخمی، احساس عدم امنیت فراگیر، تنبلی ذهنی و نظام تنبیه و پاداش وارونه. این معجونی است که من در هفته گذشته باهاش مواجه بودم. گزارشی در مورد بحران اقتصادی ایران تهیه کردم که از یک مجموعه مصاحبه عمقی با مدیران اجرایی، فعالان اقتصادی و صاحبنظران دانشکاهی تشکیل شده. به این نتیجه رسیدم که تحریم ها لازم نبود واقعا، این ترکیب بالاخره ما رو به بحران می کشوند. نکته جالب در مورد این ترکیب جهنمی اینه که هر بخش از اون بوسیله بخش های دیگه حمایت و تقویت می شه. نه ظرفیت کافی برای حمله موازی و همزمان به تمام این پدیده ها وجود داره و نه جنگیدن متمرکز با یکی از اونها راه به جایی می بره تا وقتی توسط بقیه اجزا حمایت می شه. این اقتصاد و اجتماعی که من می بینم فقط در برابر یک چیز مقاومه: رشد و توسعه.

۱۳۹۱ تیر ۲۱, چهارشنبه

که حال غرقه در دریا نداند خفته بر ساحل

یک بخشی از وجودم هست که نصیحت شنیدن رو دوست داره. فکر می کنم بیماره،یا شاید هم یک جور بیماریه، چون فکر می کنه بدون هیچ عملی می شه از بدی،خوبی ساخت. همونجوری که خدا کن گفت فیکون شد.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۳۱, یکشنبه

تو را من زهر شیرین خوانم ای...


یک جایی از حمله خودآگاهی سرم گیج رفت

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۶, سه‌شنبه

وقت آن شد که عزم کار کنیم


مسابقه بین خاطرات لذت و خاطرات رنج وقتی که در خلسه کامفرت زونت هستی.یک چیزی مثل در جستجوی زمان از دست رفته. منتها یک جستجوی بی انگیزه. بعد با خودت فکر می کنی برای چی نباید این مسابقه رو تعطیل کنی. شاید  فقط از بریده شدن از جامعه انسانها می ترسی شاید این احساس نئشگی به وجود همون مسابقه بستگی داره. اصلا شاید همین مسابقه هم صرفا یک نمایش تخمیه چون می ترسی، چون نیاز به نمایش دادن داری و در عین حال وجودش رو نداری تا یک نمایش واقعی ترتیب بدی شاید هم اصلا نیازی نمی بینی که یک نمایش واقعی ترتیب بدی.شاید نمایش واقعی اصلا وجود نداره. شاید مرگ بهترین چیز دنیاست. شاید ادای روشنفکرای مغموم رو در آوردن بهترین راه زدن مخ دخترهای کسخوله شاید هم انتقاد از وضعیت روشنفکرهای مغموم و تبری جستن از اونها روش بهتری باشه. اصلا چرا باید دکمه انتشار رو فشار بدم؟ به نظرم این یک تصمیم پدیدارشناسانه است. در این دنیا چیزی واقعی تر از درد وجود داره؟ چرا واقعی بودن مهمه؟الان از مرگ نمی ترسم؟ الان از اینکه از مرگ نمی ترسم خوشحالم؟ الان از اینکه درد جاودانگی ندارم ناراحتم؟ من کسخول ترم، میگل اونامونو یا بهاء الدین خرمشاهی؟یوگا می گا وی گا. توی دامش می افتی دوباره. اون زیرکه؟ تو احمقی؟ این یک توافق بین شماست؟ هیچوقت دلت خواسته از روش بپری و بگی زیرکی من از تو حماقت تو از من. شاید هم هی دارین از روی هم می پرین. کسی صدای من رو می شنوه؟! هیچکی مخش نخورده؟ من کیو بکنم؟
پ.ن: اون توپ ژنرال بود. این هم توپ ماست شاید.

۱۳۹۱ فروردین ۳۰, چهارشنبه

رنجیدگی


زخمهایت را فشار می دهند. خیلی وقتها بی آنکه بدانند.

۱۳۹۱ فروردین ۲۳, چهارشنبه

آن مرد "آمد"


حشر بر عقاید بشر اثر می کند

۱۳۸۹ اسفند ۵, پنجشنبه

دریاب دمی که با طرب می گذرد


شب خواهد رسید، من خوشحال نیستم
شب قدری چنین عزیز و شریف
با تو تا روز خفتنم هوس است
اما،تو نیستی... 

قصه همیشگی بساط غصه


گل بی رخ یار خوش نباشد...

۱۳۸۹ بهمن ۲۵, دوشنبه

نامجوی قرمه سبزی


آلبوم جدید نامجو رو گذاشتم برای دانلود. با این اینترنت ذغالی من کلی طول میکشه. احساس آدمی رو دارم که قرمه سبزی بارگذاشته و منتظره که جابیافته

۱۳۸۹ دی ۲۶, یکشنبه

بن علی (قسمت چهارم) : تکرار تلخ


من وقتی شباهتهای بن علی و پادشاه فقید ایران را در چشم می آورم دلم سخت می گیرد و احساس اروتیک عجیبی نسبت به این بچه خوشگلهایی که با دنبک رقاصی دست گرفتن در جشن سقوطش پز روشنفکری می دهند پیدا می کنم.

۱۳۸۹ دی ۲۴, جمعه

هبوط


سالهاست من کسانی را که «وسوسه نفس» برایشان دغدغه ای جدی بوده و هست مسخره می کنم. اینها همیشه در نظرم آدمهای سطحی و ناتوان و بدبختی بودنده اند که از درونی کردن ارزشها و سازگار کردن اجزای وجودشان عاجزند. اینها به نظرم نمونه های رقت باری از «ازخودبیگانگی»  هستند. یعنی در حالی که درگیر مسئله و مشکلی هستند که در واقع در درونشان قرار دارد تصور می کنند در میدان یک «نبرد بیرونی» هستند. اصولا همین «اشتباه» که می توان گفت در واقع در سطح «پدیدار شناسی من» اتفاق می افتد مادر «وسوسه» است و باعث هبوط از ملکوت دغدغه وجودی ، که «پدیدارشناسی وجودی من» را تغذیه کرده و در سوی دیگر ماجرا، از آن تغذیه می کند، به زمین برزخی گناه و وسوسه. داستان نبرد بی سرانجام انسان و وسوسه از اینجا آغاز می شود که خود قصه مطولی است و اینجا قصد پرداختن به آن را ندارم.     
امروز هم همچنان بر نظر سابقم در مورد زندانیان وسوسه استوارم. با این تفاوت که خودم هم یکی از آن بدبختهای عاجز هستم.
پ.ن1: یعنی اینقدر فوق العاده است؟
پ.ن2: یعنی من اینقدر خاک بر سر شده ام؟



۱۳۸۹ آذر ۱, دوشنبه

ثروت خاطرات


دُرم از دیده چکان است به یاد لب لعلت
پ.ن1: ما که ضمه رو گذاشتیم بالاش ولی هر کی می خوند دَرَم از دیده چکان است به یاد لب لعلت خیلی آدم باحالی بود
پ.ن2: البته یک سناریو هم این بود که دِرَم بخوانند. با تیتر هم سازگار بود همچنان
پ.ن3: میام اینجا خیر سرم یک سطر «عاشقانه پابلیش کنم» ( سلام ناصری) زیرش  پنجاه خط شعر کرسی و مسخرگی می نویسم. بعد تازه می گم چرا حال و روزم اینطوریه. پس چه جوری باید می بود؟

۱۳۸۹ آبان ۷, جمعه

من، مچاله شدگی، هگل، پدیدارشناسی وجودی و باقی قضایا


پیش از این درباره بیماری خوب که چی در این وبلاگ نوشته بودم. این بیماری بعضی وقتها یک درگیری موضعی و در سطح پرسش از کارکرد ایجاد می کند؛ اما بعضی وقتها هم درگیری های وسیعی ایجاد می کند و به عمقی کمتر از پرسش درباره معنای عمومی زندگی هم قانع نمی شود( امروز از آن روزهای بد است). در این شرایط احساس می کنم زندگی و شخصیتم مثل یک قوطی خالی است که در فقدان معنا هر لحظه ممکن است در برابر فشار «واقعیت وجود دنیای بیرون» در خود مچاله شود. در سمت دیگر ماجرا هم وقتی می گویم معنای زندگی، دنبال چیزی بیرون از زندگی نیستم که به آن چنگ بیاندازم. ماجرا بیش از هر چیزی شاید تمایل برای تکرار تجربه ای باشد که اصولا منشا تمایل شدید به تامل فلسفی بود؛ تجربه ای که می گفت تمام این جهان ، تمام آنچه در این جهان به مثابه وجود ادراک می کنی منشاء درونی دارد. خیلی شبیه ایده فرجام تاریخ هگل است و اتفاقا از این جهت که فارغ از تطور تاریخی اش با چیزی از جنس تامل در هنر دستیاب می نماید هم بیش از پیش هگلی است. به طور کلی این درونی کردن همه چیز برای من نوعی مستغرق شدن در تجربه هایی از پدیدارشناسی وجودی است. این اتفاق اصولا اتفاقی نیست که  تمام و کمال در متن تامل و تفکر فلسفی حادث شود؛ حتی امروز نمی دانم این پدیده فلسفه به مثابه فلسفه در کسب این ادراک چه جایگاهی دارد؟ شاید فقط صورتی از «ازخود بیگانگی» است که باید با پدیدارشناسی از روی آن عبور کرد، این روایت رادیکال تر از آن است که موافق طبع من باشد، شاید آنگونه که مارکس می گوید در دل خود مفهومی از جهان، از کلیت وجود ، دارد؛ صرف نظر از اینکه به قصد تغییر آن ایجاد شده یا خیر . من البته در این کلیت چیزی از جنس فضیلت یا قابلیت اتکا نمی بینم، صرفا برابر نهادی است برای جزئیات، در دور آوستی ادراک. این یادداشتها برای من شبیه وزنه های سربی ای هستند که به کناره لاستیک می چسبانند تا توزیع جرمش بالانس شود و موقع چرخیدن لرزش اضافه تولید نکند. اگر می بینید جایی بریده می شود که انتظارش را ندارید، یعنی تصور می کنید حرفی را که شروع کرده ام به پایان نرسانده ام، بدانید میزان و معیار تشخیص اندازه این وزنه در ذهن من بالانس شدن چرخ افکار است. در این وضعیت چرا این نوشته ها را عمومی می کنم؟. این هم چیزی است که درباره اش خواهم نوشت. اینکه می گویم درباره اش خواهم نوشت به این معنا نیست که مطلب عینا در ذهن من حاضر و آماده وجود دارد، فقط مجال طرحش نیست. من اینها را اینجا می نویسم چون دلم می خواهد و چون هیچ دلیل موجهی ندارم که جلوی دلم را بگیرم و چون در این مورد خاص به هیچ سطحی از بیماری خوب که چی مبتلا نیستم؛ اما، دوست دارم در مورد این خواهش دل، در مورد انسان به مثابه ادراک کننده و انسان به مثابه کنشگر و سطوح مختلف کنشگری و ارتباط اینها با هم، هم تاملی بکنم و البته در این باب که آن خواهش دل چقدر به این اراجیف مرتبط است و احساس می کنم دلم می خواهد نتایج آن تاملات را هم با شما در میان بگذارم. چرا؟، فعلا نمی دانم؛ اما، امیدوارم آن تاملات پاسخ سوال اخیر را هم روشن کند.

۱۳۸۹ مهر ۱۳, سه‌شنبه

...پروازی گردد، نه گریزگاهی... :(

ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس

کنون زحلقه زلفت بدر نمی آید

۱۳۸۹ شهریور ۶, شنبه

پرهات مبارک باد

عاشق شده ای دل، سودات مبارک باد

۱۳۸۹ شهریور ۴, پنجشنبه

ذهن زشت

جان نش باشی و در لابلای نوشته های نشریات پاپ با اعمال الگوهای ریاضی پیچیده دنبال رد پای جاسوسهای بلوک شرق بگردی اگر برای اطرافیانت هم غیر قابل تحمل باشی احتمالا برای آنها که دورترک ایستاده اند ماجرایت آنقدر جذاب هست که بشود از آن یک فیلم پرفروش در آورد.
اما نادر طالب زاده، شفیعی سروستانی یا بلخاری که باشی، با کاسه سری انباشته از پهن، و ناتوانی حاد در جمع زدن 2 با 2 ،و آنوقت در مجموعه ای از فیلمهای هالیوودی دنبال رد پای توطئه های پیچیده اداره کنندگان جهان بگردی؛ نمی توانم تصور کنم اطرافیانت چطور تحملت می کنند، اما آنها که دورترک ایستاده اند از شنیدن حرفهایت آنقدر می خندند تا تهوع و عواقبش متوقفشان کند.
وقتی آدمهایی که اگر صادق باشند مبتلا به اسکیزوفرنی هستند و اگر دغلکار طالب پریشانی و چندپارگی ذهن جمعی ما، در رسانه ملی برنامه اجرا می کنند واقعا نمی دانم چه باید بگویم.

۱۳۸۹ مرداد ۲۷, چهارشنبه

لالایی محمود

حاجی، تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمی بره؟!!، آب رو باید ریخت همونجایی که میسوزه؟، بسم الله، چرا معطلی؟!!، بریزش دیگه. این آبی که داری میریزی، آره همین، همین که آبروی ماست؛ بریز وسط این خونه که آتیشش آتیش به جیگر همه مون زده. به هر چی و هر کی که می پرستی، این آب به آسیاب دشمنای این ملک و ملت روا نیست.

محیط زیست ایران، تهدیدات بزرگ، آرزوهای کوچک

در مملکتی که همکلامی با هر آگاه یا فعال حوزه محیط زیست، سرزدن به هر پایگاه خبری که اخبار این حوزه رو پوشش می ده و یا حتی یک نگاه سرسری به روزنامه های روز برای آگاه شدن چند فاجعه زیست محیطی در حال وقوع کافیه؛ باید آرزوهای کوچکی مثل اجرای ساده ترین صورتهای طرح تفکیک زباله از مبدا رو با خودمون به گور ببریم.
نمونه اش همین سطل زباله ای که چند صباحی در کنار شوتینگ زباله ما برای دریافت زباله های خشک جاخوش کرده بود. اینقدر کم محلی و سو استفاده ( از ناحیه کون گشادهایی که زورشون میومد دریچه شوتینگ رو بکشن) دید که خیلی آروم و بی سر و صدا راهش رو کشید و رفت. اینقدر زود، ناگهانی و بی خبر که حتی فرصت نکردم ازش یک عکس یادگاری بگیرم.
اما مهم نیست، تصویرش برای همیشه در قلبم می مونه. مسخره س؟، می دونم، اما بهتر از اینه که تصویر ماندگار قلبت جنگلهای پاکتراشی شده یا نیزارهای سوخته باشه.
پ.ن: فعلا خیلی کس خلم. جدی نگیرید. خودش خوب میشه.

۱۳۸۸ مهر ۲۱, سه‌شنبه

...وپس از مرگ هم

ندارم دستت از دامن، مگر در خاک، آن دم هم
چو بر خاکم روان گردی، بگیرد دامنت گردم

۱۳۸۸ مهر ۲۰, دوشنبه

عرق دو آتشه

اگر مستم، من از عشق تو مستم
بیا بنشین که دل بردی ز دستم