‏نمایش پست‌ها با برچسب درباره این وبلاگ. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب درباره این وبلاگ. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ دی ۲۲, جمعه

لاس



فرهنگ رسمی لاس زدن رو سخت مذموم می دونه. شاید از این جهت که این بازی رقیب روش های رسمی برقراری ارتباطات مبتنی بر اختلاف جنسیته. بعضی وقتها بهش برچسب شوخی گرفتن یک چیز جدی رو می زنه. بعضی وقتها به پنهان کاری متهمش می کنه و این پنهان کاری را از سر خبث یا زبونی می دونه.
لاس زدن البته انواع و اقسام داره؛ اما، یک تقسیم بندی مهم و اساسی در این زمینه تقسیم لاس به دو دسته رسمی و غیر رسمی است. لاس غیر رسمی لاسیه که یک (یا چند) طرف از آدمهایی که لاس بهشون مربوطه ندونن این لاس لاسه. اجتهاد بنده هم اینه که در این فریب وجود داره و فریب (عموما و جز در موارد معدودی که به شکل آگاهانه و رسمی جزو قواعد بازی است) از سر زبونی و خبث است که این مورد اخیر هم خود از سر زبونی است.
لاس رسمی اما حکایتی دیگر است. در لاس رسمی ( که همه طرفین ماجرا آن را به عنوان لاس به رسمیت شناخته اند) گسستی که بین عمل و انگیزه پایه وجود دارد از سر فریب و زبونی نیست. این گسست بخشی از بازی است و به عبارت دقیق تر چیزی است که بازی را ممکن می کند و به ان ارزش می دهد. شاید چیزی مثل قابی که بین تصویر، به مثابه اثر هنری، و بیننده فاصله می گذارد.
لاس نه فقط بازی جذابی است؛ بلکه، پدیده ای عمیقا قابل تامل است و به نظرم الگوی فرهنگی-رفتاری پایه بسیاار مستعد و سازنده ای است که ارزش ترویج کردن دارد. نظر به این ملاحظات بنده این وبلاگ را به تگ «لاس» مزین می کنم. اینجا از لاس بیشتر خواهید شنید.

۱۳۹۱ خرداد ۱۷, چهارشنبه

با آخرین نفس هایم


نمودار تعداد بازدیدکنندگان وبلاگ بیچاره ام شبیه نمودار ضربان قلب یک بیمار ایست قلبی تحت CPR شده

۱۳۹۰ آذر ۲۸, دوشنبه

خونه دار و بچه دار زنبیل وردارو بیار


یک فکرهای تازه ای کرده ام برای اینجا. شامل اسباب کشی و تغییر کلی دک و پزش. شرط عملی شدنش این است که در همین مکان مقدس قدری بیشتر و منظم تر بنویسم. نمی دانم که بشود یا نه. در موارد خیلی مهم تری، خواسته ام روند منظم و ادامه دار را به خودم تحمیل کنم و نشده است. اینجا که سهل است.
البته من جانور عجیب و چپ و چولی هستم. هیچ چیزم به آدمیزاد نرفته که این یکی برود. اگر نیمی از شوقی را که صرف کارهای غیر ضروری و علی السویه کرده ام صرف امور مهم و جدی می کردم، امروز حداقل به نیمی از اهداف مهمی که به عنوان سند چشم انداز برای خودم تعیین و بعضا تدوین کرده ام رسیده بودم.
از همه اینها که بگذریم من دوباره در این دکان گرد گرفته را باز کرده ام و اصلا نمی دانم چه معنی دارد که من بعد هر غیبت کبری و صغرایی موقع بالا زدن کرکره این وبلاگ فصلی مشبع خود انتقادی و خود روانکاوی بکنم و به خودم و به دیگران قولها و پیش بینی هایی بدهم که معلوم نیست محقق بشود یا نشود.
بله. من برگشته ام. همین.
پ.ن: تیتر مطلب اول چیزی بود متناسب با همان ایده پوسیده قول تداوم و اینها ،که برداشتمش و این شد که می بینید.

۱۳۸۹ بهمن ۲۱, پنجشنبه

پس از دو قرن سکوت


برای من نوشتن این وبلاگ و تداوم در این نوشتن سطحی از تعقیب پروسه تعالی است. بر این اساس می توان گفت درهم ریختگی و بی سامانی روند نوشتن من در بلاگ بازتابی ( اگر نه آئینه ای تمام نما) از نهج آشفته من رو به سوی درک حقیقت جان علوی است. اگر این براعت استهلال بیش از اندازه هگلی آغاز شد از همه دوستان عذر می خواهم . بهترین فرجام آغاز ناموزون پایان نا به هنگام است فلذا از جهت عاقبت به خیری به ذکر این نکته ختم کلام می کنم که بخشی از وقفه روزهای اخیر ناشی از عدم دسترسی به داشبورد بلاگ اسپات بود و اکنون که به حمدالله این مشکل برطرف شده عنقریب حاصل تتبعات روزهای اخیر را منتشر خواهم کرد. ( اسمایلی از خود متشکر در جمع هوادارانی که فریاد می زنند این ممه های مرمری / هدیه به بیت رهبری)
پ.ن1: حیفم می آید اسم این براعت استهلال دو قرن سکوت باشد و یاد نکنم از براعت استهلال این ملت پس از دو قرن سکوت و یاد نکنم از شعرهایی که در سادگی و تازگی شان بوی طروات بهار خانه دارد. بله آقا دقیقی بخوانید. دقیق هم بخوانید.
پ.ن2: بهار این سال نکو را نه اراجیف بنده که شعر دقیقی فرض بفرمائید و اندکی تحمل پیشه کنید، شاهنامه آخرش خوش است.
پ.ن3: از این بازی با ماجرای دقیقی و شاهنامه م اینها خوشمان آمد خودمان. اسمایلی از خود متشکر بر سر منبر ( خواهران گرامی همان شعار پیشین را ترجیحا تکرار کنند. با اینکه می دانیم هزار وعده خوبان، یکی وفا نکنند؛ اما، به هر حال وصف العیش ،نصف العیش)

۱۳۸۹ آبان ۱, شنبه

از لونی دیگر است


من این وبلاگ را به امید خوانده شدن می نویسم
پ.ن1: هنوز خیلی مانده تا معنی این جمله را بفهمید
پ.ن2: از بین کسانی که توضیحات دندانگیری در مورد تیتر مطلب ارائه کنند به سه نفر ( به قید قرعه) جوائزی اهدا خواهیم کرد
پ.ن3: اگر تعداد افرادی که قادر و فاعل به ارائه توضیحات دندانگیر بودند از سه نفر کمتر باشد قرعه کشی برگزار نخواهد شد
پ.ن4: بدیهی است که اگر قرعه کشی برگزار نشود جایزه ای هم اهدا نخواهیم کرد. 
پ.ن5: بدیهی نبود؟!!!
پ.ن6: من همچنان فکر می کنم بدیهی است

اظهار فضل


من اصولا از اظهار فضل خوشم می آید. ممکن است تصور کنید که من آدم از خودمتشکری هستم. اما فکر نمی کنم اینطور باشد. لااقل فکر نمی کنم در این جمله دلیل کافی برای متهم کردن من به از خود متشکر بودن وجود داشته باشد. چرا که من اصولا از اظهار فضل هر کسی ( ونه صرفا خودم) خوشم می آید.
برای اینکه مسئله را دقیق تر کنم اجازه دهید توضیح تکمیلی کوچکی را اضافه کنم. مقصود من از فضل، آن اطلاع جالبی است که تعداد افرادی که آن را در اختیار دارند به نسبت محدود است. این محدودیت با ماهیت فضل که ذاتا چیزی است که از مقایسه بیرون می آید پیوند دارد و البته لزوم صدق اتصاف به صفت جالب بودن هم در کنه ماجرا پنهان است، چرا که اگر اطلاع جالب نباشد محدودیت دسترسی به آن مایه فضل نیست.
به سائقه این علاقه از امروز در بلاگ برچسبی به نام اظهار فضل دایر می باشد که ما در آن اظهار فضل می کنیم و اگر شما هم خواستید می توانید در آن اظهار فضل کنید.

۱۳۸۹ شهریور ۴, پنجشنبه

هیولایی به نام «خوب که چی؟»

هیولای وحشتناکی است، با اشتهایی پایان ناپذیر و آرواره هایی مخوف که هر چیز، مطلقا هر چیز، را خرد می کند و می بلعد.در برابرش احساس بی دفاعی می کنم ، همیشه فکر کرده ام می تواند مرا به سرحدات جنون ببرد. فکری که اگر درست به تاریخچه زندگی من نگاه کنی، پر بیراه نمی نماید. 
بعید می دانم بتوانم به بندش کشید یا نابودش کرد. برای فرار از چنگ و دندان بی رحمش هم راهی جز انتحار نمی شناسم. تمام آنچه باعث شده تا امروز این همزیستی اجباری را تحمل کنم موالید مبارک این هیولا بوده که بعد از هر حمله وسیعی، انگاری به مثابه غرامت جنگی، به من هدیه داده. موالیدی که در واقع نمونه بازتولید شده و تکامل یافته همان چیزهایی است که بلعیده.
احساس می کنم باز دارد ساز حمله ای نو کوک می کند و تصور می کنم اینبار یکی از اهدافش هم این وبلاگ باشد.

۱۳۸۹ مرداد ۲۱, پنجشنبه

واللا، به خدا شهرزاد جون!!

امروز به میمنت و مبارکی در خانه جدید از نعمت اینترنت برخوردار شدم. اینترنت نو رسیده را با مفتوح نمودن صندوق جی میل افتتاح کردم و چند ثانیه بعد...، پنجره جی چت یکی از عزیزترین عزیزانم به رنگ نارنجی در نوار فوقانی مزین بود. هر چند شاید گفتن این حرف مرا در شمار خرافاتی ها و یا هپلی هپوها در ذهن حضرت مخاطب طبقه بندی نماید، اما به مصداق «قولو الحق ولو علی انفسکم» می خواهم اعتراف کنم این حسن تصادف وقت این بنده حقیر سراپا تقصیر را تا لحظه نگارش این سطور چنان خوش نموده است که در طالع این حال خوش، استیلای سکراتش بر ارکان وجودم تا طلوع صبح فردا نمایان است.
این دوست نازنین جمله «امروز بالاخره در خانه اینترنت دار شدم» مرا با دعای خیرش بدرقه فرمود که: «انشا الله در اینترنت خانه دار شوی»؛ و من عجیب به یاد این خانه افتادم. خانه ای که اگر ملکی نیست، اگر ششدانگ نیست، اگر صاحبخانه اش اجنبی است ، اگر دری رو به بیشه بلا دارد و دریچه هایی برای چشم چرانی حقیرترین نوکران ابلیس در زندگی خصوصی من دوستانم؛ اما به هر حال خانه است؛ و مثل هر خانه دیگری، شایسته متروک افتادن و تار عنکبوت بستن و چهره در غبار فراموشی و مرگ پوشاندن نیست. بلکه بایسته آن است که چراغش روشن باشد و صدای شادمانی ساکنینش در خانه چهل همسایه شرقی و غربی قابل شنیدن.
حدیث متروک ماندن این خانه، صرف نظر از دلایل سطحی مرتبط با گیر و گرفتهای روزمره گی ها و روزمرگی های من، ریشه های عمیقی در بخشی از شخصیت من دارد که تا امروز در شناخت خوب و یا کنترل رضایت بخش اش ناکام بوده ام. در این مورد مفصل خواهم نوشت، اما علی الحساب این شروع مجدد را بگذارید به حساب تلاش افزایش پایداری ام در تعقیب راههایی که پیمودنشان در نظرم مصداق قطعی صواب است.
امیدوارم خوش یمنی قدم و گرمی دم همت آن دوست نازنین، از این آغز دوباره تا پایانی شایسته همسفر من باشند.
پ.ن1: جهت اطلاع کسانی که هنوز در حیرت نامگذاری این پست هستند، عرض می کنم آن رفیق شفیق مورد اشاره در این پست شهرزاد عزیز، همسر ایمان نازنین، صمیمی ترین رفیق تمام زندگی ام است.
پ.ن2: کسانی که هنوز فهم درستی از این نامگذاری ندارند برای دانستن آنچه نمی دانند به شهرزاد مراجعه کنند. آنهایی هم که نمی توانند، تا اطلاع ثانوی در خماری بمانند.


۱۳۸۸ مهر ۲۱, سه‌شنبه

الکریم اذا وعد وفا

بواسطه کریمیّتمان همانطور که قول داده بودیم تا ترتیبتان را ندهیم ول کن نیستیم آقاجان. ما بعد از اینکه ارتقاء پیدا کرده ایم با هر فونتی که می خواهیم در بلاگمان می نویسیم. پیش از این ممکن نبود. حالا آمدیم تست کنیم ببینیم آیا فاصله بین خطوط را هم منتقل میکند یا نه؟

ارتقاء یافتیم

توبیخ و تمجید ما اثر کرد. بلاگ اسپات از ما خواست که الگوی وبلاگ را ارتقاء بدهیم و از وقتی دادیم (بی تربیتا منظورم ارتقاء بود!!) در گوگل کروم هم مثل جاهای دیگه خوشتیپ دیده می شویم. این وبلاگ نویس ندیده و بی جنبه تا دهان شما خوانندگان محترم را با تجربه های کرومی اش صاف نکند ولکن معامله نیست

خود ناسازگاری

خیلی خنده دار به نظر می رسه، اما، بلاگ اسپات در آی-ئی بهتر دیده می شه تا در گوگل کروم. گفتم جهت مزید اطلاع بینندگان محترم غیر خوراکی.
پ.ن: واضح است که بینندگان خوردنی با بینندگان خوراکی متفاوتند. بیننده خوراکی، شکر، کم و بیش داریم، اما، در این وفای حاصل از جذبه عشق، بیننده خوردنی فقط یکی می شناسم که او را هم با این بلاگ کاری نیست.

۱۳۸۸ مهر ۱۴, سه‌شنبه

خفقان وبلاگی

دچار خفقان وبلاگی شده ام، کلی موضوع جالب ننوشته دارم که زمان زیادی از طرحشان گذشته، حالا، نه دستم به نوشتن آنها می رود نه دلم به موضوع جدید میل می کند، خلاصه مانده ام عاطل و باطل. قول می دهم در پایان این پروژه یک گوشه ای بتمرگم و طی یک جشنواره وبلاگی تمام تلاش خود را برای همنوا شدن با ریتم مناسب به انجام برسانم. تا آن روز مستدعی است، دوستان بنده را به اندازه 15 روزی همین طور کژدار و مریز تحمل بفرمایند
پ.ن: تذکر ویژه به برخی دوستان کم سواد. کژدار و مریض نیست برادر چوپانم، کژدار و مریز است.

۱۳۸۸ مهر ۱۱, شنبه

ویژه برای رفیق

مقدمه:
این پست به شکل خاص برای رفیق نوشته شده و اگر ارتباط برقرار نمی کنید یا حتی سر در نمی آورید مشکل شماست و به تخم بنده صد البته ،و این نهایت لطف من به شما عموم خوانندگان این وبلاگ است چرا که مشکلات بنده، که نویسنده این وبلاگ باشم، حتی به تخم شما هم نیست.
اما بعد
رفیق می بخشی منو اگه اینجا از وسواس خبری نیست، که اگر می خواستم وسواسی بنویسم 73 پست که سهله، تا حالا 7.3 پست هم ننوشته بودم. همچنین می بخشی اگه در بی وسواس نوشتن خوب نیستم، خودت هم این را می دانی و می دانستی همان وقتی که به من گفتی وبلاگ ننویس تو روزنامه نگاری خوبی نیستی و من گوش نکردم، مثل تمام نصیحتهای دیگرت.قبلاً توضیح دادم و حالا هم محض خاطر انور و روی ماه تو عزیز دل دوباره می نویسم که اینجا در واقع یک مهمانی نیمه خصوصی برپاست که من در تهیه اسباب پذیرائی اش ماحضر سهل الحصول را به سفره متکلف و مرصع پلوی کذایی ترجیح می دهم و خلاصه در کلبه ما رونق اگر نیست صفا هست. مصداق عینی ش هم همین مهمانی امشب، که منور و مزین شده به قدوم تو رفیق با معرفت. جز همین زنگ زورخانه ای که ، قسم به سیبیلم، تا به حال برای ورود هیچکس دیگه نواخته نشده چیز دیگه ای در پذیرائیم نیست که ویژه ش کنه که فرقش با بقیه روزها را به چشم بیاره. نه اینکه فرقش به چشم نیادها نه! به چشم میاد خوبم میاد ولی در اسباب سفره نیست، در حضور توئه. دمت گرم
این مقدمه اختصاص داره به وبلاگ و رفاقت.
وقتی آدمها احساس تنهایی می کنند، یعنی وقتی ،به هر دلیل، در روابطشون ناکام می مونند، یکی از دم دستی ترین و ساده ترین و کور ترین واکنشهایی که به این احساس نشون می دن تلاش برای پر کردن این خلاء با افزایش کمیت رابطه است. برای اینکار هم ،خب، یکی از سردستی ترین و در عین حال موثرترین کارها مهمانی دادنه. بعد وقتی تنهایی آدمها خیلی زیاد میشه و در نتیجه خیلی زیاد از راه حل سردستی ازدیاد رابطه استفاده می کنن و نتیجتاً خیلی زیاد از سردستی ترین روش افزودن رابطه یعنی مهمانی دادن، به یک جایی می رسند که دیگه فضاهای واقعی شون تکافوی نیازشون رو نمی کنه در این حال ممکنه ازشون عکس العملهای مختلفی ببینی، یکی از اونها کشیدن مهمانیها به فضای مجازیه، این کاریه که من کردم. شاید احمقانه به نظر برسه، اما جذابیتهای خودش رو داره. برای من یک جور مهمانی دادن در خانه آشره. البته با خشونت کمتر :).
بدنه این متن دو بند اصلی دارد که یکی در مورد وبلاگ و دیگری در مورد رفاقت است.
1- وبلاگ :

نمی دونم از کجاش بگم. بعضی وقتها فکر می کنم عمق معجزه تکنولوژیک ماجرا، که اتفاقاً در سهل و ممتنع بودنشه، تجربه ای رو که ما بواسطه این تکنولوژی داریم به مسخر گرفته و بعضی وقتها هم فکر می کنم معجزه آنچه که تجربه می کنیم، که از قضا این اعجاز هم اعجاز سهل ممتنع بودن است،وجه تکنولوژیک ماجرا را ریشخند می کند

2- رفاقت:

آدمها رو کارکردهایی می بینی که وجه نهادی هویت می دن، بعد آدمها رو نهادهایی می بینی که به کارکردها هویت می دن، بعدترش باز آدمها رو همون کارکرد ها می بینی که در کار هویت دادن به نهادها هستند و بعد از همه اینها یاد می گیری تجربه رفاقت فرصت تجربه مناقشه مرزی کارکرد و نهاده یا لااقل این موضوع یکی از مهم ترین وجوه این فرصته.

موخره:

پیش از این پست داشتم کم کم از دل و دماغ نوشتم می افتادم، اما حالا، احساس می کنم دوباره روی فرمم. این موخره رو به رسم تاویل (به آن معنای نخستینش، پیش از آنکه بابک احمقی آن را به عنوان معادل فارسی هرمنوتیک بکار ببرد) در باب وبلاگ و رفاقت می نویسم. فرم وب رو دوست دارم چون احساس می کنم مرزهای واضح تقسیم بندی های درختی را بواسطه جایگزینی با نمایش نسبت مفاهیم در بافت ذهنی کمرنگ می کند. فراتر از آن احساس می کنم این فرم سخت برازنده هر تجربه ای در باب مناقشه مرزهای شناختی است،هر تجربه ای مثل رفاقت مثل انسانیت.

۱۳۸۸ شهریور ۲۷, جمعه

خبرهای نه چندان خوب

گویا بلاگر در تهران فیلتر شده و اینجا هم من، منوهای مربوط به صفحه آرایی را ندارم. امیدوارم هر چه زودتر همه چیز رو به راه شود. تازه داشتیم حال می کردیم.

۱۳۸۸ شهریور ۱۳, جمعه

زندان انفرادی

بعضی وقتها که خودم رو تحت فشار برای به روز کردن این وبلاگ احساس می کنم،با فکر کردن به وضع و حال فعلی این وبلاگ احساس می کنم در زندان انفرادی هستم و بر دیواره سلول خودنگاری می کنم.

۱۳۸۸ شهریور ۹, دوشنبه

از کیر

آشفته نشو عزیز من، مقصودم سورن کیر کگارد بود.این آدم یک حرف خیلی جدی و عمیقی زده در مورد رها کردن و به دست آوردن، تا سویدا جان با خودش هم نظر و با حرفش همنوا هستم، اما نمی دونم چرا هر کاری می کنم نمی تونم یک ارائه پرورده و پخته ازش ارائه کنم. مضمون حرفش اینه که "چیزی رو که می خوای بدست بیاری، باید بتونی اول رهاش کنی." این وبلاگ برای من مصداقی از این مفهومه. احساس می کنم تا وقتی زیر فشار هستم برای تهیه دیدن مطلب، هیچ چیز دندون گیری در ذهنم پیدا نمی کنم برای ارائه. باید آزادش بذارم تا انعکاس طبیعی گذر زمان و زمانه من بشه، تا بتونم شما رو رزق روزانه ام شریک کنم.
و برای اینکار باید این بلاگ رو رها کنم. که البته در مورد مصداق این مفهوم بین علمای اقلیم وجودم بد رقم اختلاف افتاده.عده ای می گن کلاً باید (به قول شاملو) «سقفش برمبه از جا» ، عده ی هم می گن همینکه بدون فکر قبلی می شینی به سبک «استرن» کس شر
می نویسی اینجا کفایت می کنه.
خودم هم البته یک نظری دارم، اون هم اینکه اینجا رو هر بار باید یک جوری آپ کنم انگار آخرین دفعه است ( و این نظر فاضلانه ما رو از کگارد به انامونو می رسونه) . و البته از هر کدوم از این نظرات می شه تفسیرهای مختلفی ارائه داد. مثلاً در مورد اونی که میگه سقفش برمبه از جا میشه گفت معنی ش اینه که سنگینی خیالش رو روی دوش ذهنت حمل نکنی همیشه. اینکه وقتی ازش جدا شدی انگار نیست، اینکه بتونی توی لحظه زندگی کنی؛ و البته اینجا با تقاطع یک مسئله تاکتیکی و یک مسئله استراتژیک مواجهیم و اون اینکه چطور میشه ضمن انجام این کار از مزایای کارهای برنامه ریزی شده بهره مند بود؟، این موضوعیه که بعداً مفصل در موردش می نویسم. یا مثلاً اونی که میگه همین که مثل استرن بداهه می شینی و کس تف می دی به این جنبه از قضیه نظر داره که اینکار یک جور تمرین در لحظه زندگی کردنه. البته اگر به اندازه کافی جدی ش بگیری.
در این دنیا هر چیزی رو بیشتر از یک تصویر جدی بگیری با وجوه وجودی خودت دچار مشکل خواهی شد. به عبارت دیگه اگه می خوای چیزی رو جدی بگیری (که فکر می کنم برای زندگی کردن ضروریه) و در عین حال با جنبه وجودی خودت دچار مشکل نشی باید یاد بگیری به عنوان یک تصویر جدی ش بگیری. احساس می کنم این با حس مالکیت در تضاد قرار داره. تو وقتی خودت رو مالک یک چیز می دونی به مثابه چیزی جز (یا فراتر؟) از یک تصویر جدی ش گرفتی. و اون رها کردن که کگارد ازش حرف می زنه در واقع سرکوب حس مالکیت نیست، سرکوب طمع و حرص نیستو مضمحل کردنشونه در معطوف کردن اراده است به جهان به مثابه تمثل.

۱۳۸۸ شهریور ۸, یکشنبه

باز هم در مورد مهمانی نیمه عمومی من

احساس می کنم جور کردن بساط عیش و نوش این مهمانی برای شده است چیزی مثل دغدغه معاش، امیدوارم تمرین خوبی برای اداره دغدغه تامین معاش باشد.

درباره یک روش

در این وبلاگ پس از این بسیار خواهید دید که من به مطالب خودم لینک داده ام، این موضوع از سر خودپسندی یا طرفه انگاشتن یادداشتهایم (که البته هستم و به آن اعتقاد دارم) نیست؛ بلکه به این دلیل است که تصور می کنم ایجاد یک بافت از ایده ها و اندیشه هایم مناسب ترین راه برای اشتراک گذاشتن آن بخش از آناتومی افکار و عقایدم است که قصد داشتم با دیگران در میان بگذارم
والسلام،نامه تمام.

کوکتیل پارتی نمیه عمومی من

برای این وبلاگ من از زمان تاسیس در ذهن مقرر داشته بودم که باید بخشی با عنوان «درباره این وبلاگ» وجود داشته باشد. فکر می کنم ایده داشتن چنین بخشی و احساس وظیفه به متناوباً نوشتن در آن به زندگی من در این وبلاگ صورتی از خودآگاهی می دهد. این دغدغه برای من همزاد اولین وبلاگم(که هدیه کیوان دوست داشتنی بود) و همپای این نگرانی، با توجه به شناخت از خودم، بود که مانند بسیاری از افراد زندگی ام در وبلاگم خلاصه شود– نمی دانم این اشاره را آورده ام تا مرور و جستجوی خوانند در مصادیق احتمالی معنا را به ذهن او نزدیک کند یا قصدم این است که بار ناراحتی اذعان به ضعف را قدری سبک تر و تحمل پذیر تر نمایم-.
رویکردی که روز نخست برای رفع این نگرانی برگزیدم ، امروز هم راهبرد اصلی من برای مقابله با آن فکر ناخوشایند است. سه گانه ای ساده اما موثر: تاکید ذهنی بر مجموعه ای از فعالیتهایم که انعکاس در رسانه هایی غیر از این وبلاگ دارد. تاککید ذهنی بر مجمموعه ای از فعالیتهایم که اصولاً در هیچ رسانه ، یا لااقل هیچ رسانه ای با مخاطب (نسبتاً) انبوه انعکاس ندارند و در نهایت احصا و ایضاح کارکردهای این وبلاگ.
از دو مورد اول که در حال حاضر انعکاسی در رسانه ای با مخاطب (نسبتاً) انبوه ندارد می گذرم ، اما در اینجا می خواهم بخشهایی از تاملاتم در مورد موضوع آخر ، یعنی کارکرد این وبلاگ و احتمالاً برخی از استانداردهای حاکم بر آن را با شما در میان بگذارم.
اگر بخواهم اصل ماجرا را در یک جمله خلاصه کنم باید بگویم این وبلاگ برای من محیطی برای اشتراک گذاشتن برش نازکی از شخصیت و هویتم به قصد آغاز و امتداد مجموعه ای از ارتباطات دوستانه است.
در واقع اصلی ترین کارکرد این وبلاگ برای من دوستیابی است، و پس از آن امتداد بخشی از این دوستی که به نوعی عمومی است و در این وبلاگ می توان به آن بهره مندی از مزایای «صرفه جویی در اثر مقیاس» را نیز علاوه کرد. اگر بخواهم قدری خوشایندتر و البته دقیق تر بگویم شاید تعبیر حامد قدوسی مناسب تر باشد، اینجا محلی است که من برای جمعی از دوستان بالقوه و بالفعلم مهمانی های کوچکی برگزار می کنم و از آنها با دسپختم پذیرایی می کنم.
اگر بخواهم در حوزه یا عرصه ای معین اثرگذار باشم رسانه ای را که به همین منظور تخصصی شده ترجیح می دهم، حتی اگر این رسانه یک وبلاگ رایگان تک نویسنده خیلی معمولی مانند همین وبلاگ باشد.
در مورد اینکه چرا فکر می کنم تفکیک این وجوه هویتی از هم لازم است و چرا فکر می کنم تفکیک رسانه به تفکیک این وجوه کمک می کند بعدها خواهم نوشت، اما اینجا قصد دارم نکته ای را اضافه کنم و آن اینکه قائل بودن به این تفکیک بدان معنا نیست که استفاده از شبکه روابطی را که در اینجا ایجاد کرده و توسعه داده ام برای جلب توجه به یک مسئله یا موضوع غیرمجاز می دانم.
تمام بحث در این است که من در اینجا به عنوان خودم تاثیر می گذارم و نه به عنوان کنشگر یک حوزه یا عرصه خاص.
آنچه از من در اینجا دیده اید و خواهید دید، به شکل اجتناب ناپذیری، سطحی است. اما این بدان معنا نیست که فاقد هرگونه ظرافت یا نکته سنجی است.برای من لذت کمتر کاری در این دنیا با سرخوشی تدارک یک مهمانی برای دوستانم برابری می کند. آن سطحی بودن کذا هم در واقع تفاوت ناگزیر آماده شدن برای یک کوکتیل پارتی نیمه عمومی و یک مهمانی خصوصی دو نفره است، و صد البته میدانی برای من جهت تمرین دست کشیدن
مخلص همگی