‏نمایش پست‌ها با برچسب فلسفه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فلسفه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ خرداد ۱۷, چهارشنبه

در آغاز چی بود؟

در فرهنگ کتبی کلمات خیلی جدی تر هستند؛اما، مردم در فرهنگ شفاهی کلمات رو خیلی جدی تر می گیرن.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۳, چهارشنبه

تمهیدات


اعتیاد شرط عقل است.

۱۳۸۹ آبان ۷, جمعه

من، مچاله شدگی، هگل، پدیدارشناسی وجودی و باقی قضایا


پیش از این درباره بیماری خوب که چی در این وبلاگ نوشته بودم. این بیماری بعضی وقتها یک درگیری موضعی و در سطح پرسش از کارکرد ایجاد می کند؛ اما بعضی وقتها هم درگیری های وسیعی ایجاد می کند و به عمقی کمتر از پرسش درباره معنای عمومی زندگی هم قانع نمی شود( امروز از آن روزهای بد است). در این شرایط احساس می کنم زندگی و شخصیتم مثل یک قوطی خالی است که در فقدان معنا هر لحظه ممکن است در برابر فشار «واقعیت وجود دنیای بیرون» در خود مچاله شود. در سمت دیگر ماجرا هم وقتی می گویم معنای زندگی، دنبال چیزی بیرون از زندگی نیستم که به آن چنگ بیاندازم. ماجرا بیش از هر چیزی شاید تمایل برای تکرار تجربه ای باشد که اصولا منشا تمایل شدید به تامل فلسفی بود؛ تجربه ای که می گفت تمام این جهان ، تمام آنچه در این جهان به مثابه وجود ادراک می کنی منشاء درونی دارد. خیلی شبیه ایده فرجام تاریخ هگل است و اتفاقا از این جهت که فارغ از تطور تاریخی اش با چیزی از جنس تامل در هنر دستیاب می نماید هم بیش از پیش هگلی است. به طور کلی این درونی کردن همه چیز برای من نوعی مستغرق شدن در تجربه هایی از پدیدارشناسی وجودی است. این اتفاق اصولا اتفاقی نیست که  تمام و کمال در متن تامل و تفکر فلسفی حادث شود؛ حتی امروز نمی دانم این پدیده فلسفه به مثابه فلسفه در کسب این ادراک چه جایگاهی دارد؟ شاید فقط صورتی از «ازخود بیگانگی» است که باید با پدیدارشناسی از روی آن عبور کرد، این روایت رادیکال تر از آن است که موافق طبع من باشد، شاید آنگونه که مارکس می گوید در دل خود مفهومی از جهان، از کلیت وجود ، دارد؛ صرف نظر از اینکه به قصد تغییر آن ایجاد شده یا خیر . من البته در این کلیت چیزی از جنس فضیلت یا قابلیت اتکا نمی بینم، صرفا برابر نهادی است برای جزئیات، در دور آوستی ادراک. این یادداشتها برای من شبیه وزنه های سربی ای هستند که به کناره لاستیک می چسبانند تا توزیع جرمش بالانس شود و موقع چرخیدن لرزش اضافه تولید نکند. اگر می بینید جایی بریده می شود که انتظارش را ندارید، یعنی تصور می کنید حرفی را که شروع کرده ام به پایان نرسانده ام، بدانید میزان و معیار تشخیص اندازه این وزنه در ذهن من بالانس شدن چرخ افکار است. در این وضعیت چرا این نوشته ها را عمومی می کنم؟. این هم چیزی است که درباره اش خواهم نوشت. اینکه می گویم درباره اش خواهم نوشت به این معنا نیست که مطلب عینا در ذهن من حاضر و آماده وجود دارد، فقط مجال طرحش نیست. من اینها را اینجا می نویسم چون دلم می خواهد و چون هیچ دلیل موجهی ندارم که جلوی دلم را بگیرم و چون در این مورد خاص به هیچ سطحی از بیماری خوب که چی مبتلا نیستم؛ اما، دوست دارم در مورد این خواهش دل، در مورد انسان به مثابه ادراک کننده و انسان به مثابه کنشگر و سطوح مختلف کنشگری و ارتباط اینها با هم، هم تاملی بکنم و البته در این باب که آن خواهش دل چقدر به این اراجیف مرتبط است و احساس می کنم دلم می خواهد نتایج آن تاملات را هم با شما در میان بگذارم. چرا؟، فعلا نمی دانم؛ اما، امیدوارم آن تاملات پاسخ سوال اخیر را هم روشن کند.

۱۳۸۹ مهر ۱۵, پنجشنبه

شبکه رگرسیونهای چندگانه و صحت فازی درک هیومی ما از علیت

اول اینکه خیلی تیتر باحالی داره این نوشته. آدم وقتی می بینی احساس فهم و کمالات بهش دست می ده
دوم اینکه حرف حساب هیوم این بوده که آقا جان، چیزی که شما بهش می گید علیت هیچ چیز جز درک تجربی و استقرایی هم بستگی دو تا متغیر با هم نیست. طبیعتا بعدش هم بسیار اسون بوده که نشون بده این درک وقتی قرار باشه پایه کشف مکانیزم باشه، می تونه چقدر خطا داشته باشه
سوم اینکه برادرمون هیوم یادش رفته بود که ماجرا به این سادگی نیست؛ از پاسخ هوشمندانه کانت که صرف نظر کنیم، در همون پارادایم هیومی هم می شه نشون داد قضیه پیچیده تر از این حرفهاست. چطور؟، الان عرض می کنم:
فرض کن شما همبستگی متغیر الف رو با ب دیدی، این یک تصویر خام از شان علی الف برای ب در ذهنت ایجاد می کنه. بعدا که همبستگی متغیر الف با ج و ج با ب را هم دیدی از یکسو درکی از شان علی الف برای ج و از دیگر سو درکی از شان علی ج برای ب در ذهنت ایجاد می شود؛ اما از همه اینها مهم تر، با بیرون کشیدن سهم ج در تولید ب از تصویر شان علی الف برای ب در این تصویر اصلاحاتی صورت می گیرد. هر چه این شبکه مفصل تر شود طبیعتا این اصلاحات نیز افزون خواهند شد. صحت فازی درکی هیومی ما از علیت در واقع نرمال شده شاخص همبستگی ناشی از رگرس شدن ب روی الف با شاخصی از تنومندی این شبکه (شبکه ای که حول الف و ب و در ارتباط با آنها شکل گرفته است) شاخصهای همبستگی ناشی از این رگرسیون متغیرهای گوناگون روی یکدیگر است. چیزی که در این میان به نظرم خیلی جالب است همجنسی این نگاه با نگاه سوسوری نسبت به زبان و جغرافیای مفاهیم است.
پ.ن1: این قرار بود مقدمه یک پست دیگر در مورد دینداری و دانش باشه که خودش بنا به دلایل مختلفی ( نتیجه دقیق و نهایی پس از انجام مجموعه ای از رگرسیونها به استحضار خواهد رسید) ، لااقل به صورت طرح اولیه ای که در ذهن من بود، نوشته نشد.
پ.ن2: از یک وجوهی شبیه این پستهای اصغر تحلیلی کمانگیر و حامد قدوسی شده است. بنده به این وسیله از کلیه خوانندگان و حتی اگر لازم است از لوز المعده ایشان عذرخواهی می نمایم
پ.ن3: به دیده ارفاق اما اگر بنگرید چیزهای دندان گیری هم خواهید یافت در حرف ما

سطوح واقع بینی

یک سطح از واقع بینی این است که اجازه ندهی تمایلات و تفکرات مرتبط با قضاوتهای نرماتیو، در نگاه پازتیو تو به دنیا سوگیری ایجاد کند. اما سطح دیگر آن است که بتوانی پدیده ها را صرفا پازتیو و رها از هر مشغولیت نرماتیوی ببینی.
پ.ن1: واقع بینی شیخ ما از نوع دوم بود
پ.ن2: آیا این توضیح واضحات لازم است که در این دیدگاه صرفا واقعیت است که دیده می شود، و نه حقیقت؟

۱۳۸۹ شهریور ۴, پنجشنبه

استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی

اگر قدری حول مفهوم استقلال به عنوان یکی از سه مطالبه توده های تهییج شده بر علیه نظام سلطنتی تعمق فلسفی می کردید؛ قطعا معنای آزادی در جمهوری اسلامی را هم خوب می فهمیدید.

۱۳۸۹ مرداد ۲۴, یکشنبه

سوائق زیست محیطی

در سوائقی که مرا به فعالیت در حوزه "محیط زیست" وا می دارد هیچ کدام را به اندازه آن نگاهی که منِ پدیدارشناسی شده یِ هوسرلی به «محیط زیست» می اندازد دوست نمی دارم.

۱۳۸۹ مرداد ۲۳, شنبه

کاگیتوی من

به کوری چشم همه فوفول مرباهای «قضاوت نکن»، «مامانم اینا» و حومه اینجانب قضاوت می کنم، پس هستم
رونوشت:
- نامبردگان فوق جهت اطلاع، اعتصاب، انتحار و سایر ان بازیهای مشابه

۱۳۸۸ مهر ۱۱, شنبه

ویژه برای رفیق

مقدمه:
این پست به شکل خاص برای رفیق نوشته شده و اگر ارتباط برقرار نمی کنید یا حتی سر در نمی آورید مشکل شماست و به تخم بنده صد البته ،و این نهایت لطف من به شما عموم خوانندگان این وبلاگ است چرا که مشکلات بنده، که نویسنده این وبلاگ باشم، حتی به تخم شما هم نیست.
اما بعد
رفیق می بخشی منو اگه اینجا از وسواس خبری نیست، که اگر می خواستم وسواسی بنویسم 73 پست که سهله، تا حالا 7.3 پست هم ننوشته بودم. همچنین می بخشی اگه در بی وسواس نوشتن خوب نیستم، خودت هم این را می دانی و می دانستی همان وقتی که به من گفتی وبلاگ ننویس تو روزنامه نگاری خوبی نیستی و من گوش نکردم، مثل تمام نصیحتهای دیگرت.قبلاً توضیح دادم و حالا هم محض خاطر انور و روی ماه تو عزیز دل دوباره می نویسم که اینجا در واقع یک مهمانی نیمه خصوصی برپاست که من در تهیه اسباب پذیرائی اش ماحضر سهل الحصول را به سفره متکلف و مرصع پلوی کذایی ترجیح می دهم و خلاصه در کلبه ما رونق اگر نیست صفا هست. مصداق عینی ش هم همین مهمانی امشب، که منور و مزین شده به قدوم تو رفیق با معرفت. جز همین زنگ زورخانه ای که ، قسم به سیبیلم، تا به حال برای ورود هیچکس دیگه نواخته نشده چیز دیگه ای در پذیرائیم نیست که ویژه ش کنه که فرقش با بقیه روزها را به چشم بیاره. نه اینکه فرقش به چشم نیادها نه! به چشم میاد خوبم میاد ولی در اسباب سفره نیست، در حضور توئه. دمت گرم
این مقدمه اختصاص داره به وبلاگ و رفاقت.
وقتی آدمها احساس تنهایی می کنند، یعنی وقتی ،به هر دلیل، در روابطشون ناکام می مونند، یکی از دم دستی ترین و ساده ترین و کور ترین واکنشهایی که به این احساس نشون می دن تلاش برای پر کردن این خلاء با افزایش کمیت رابطه است. برای اینکار هم ،خب، یکی از سردستی ترین و در عین حال موثرترین کارها مهمانی دادنه. بعد وقتی تنهایی آدمها خیلی زیاد میشه و در نتیجه خیلی زیاد از راه حل سردستی ازدیاد رابطه استفاده می کنن و نتیجتاً خیلی زیاد از سردستی ترین روش افزودن رابطه یعنی مهمانی دادن، به یک جایی می رسند که دیگه فضاهای واقعی شون تکافوی نیازشون رو نمی کنه در این حال ممکنه ازشون عکس العملهای مختلفی ببینی، یکی از اونها کشیدن مهمانیها به فضای مجازیه، این کاریه که من کردم. شاید احمقانه به نظر برسه، اما جذابیتهای خودش رو داره. برای من یک جور مهمانی دادن در خانه آشره. البته با خشونت کمتر :).
بدنه این متن دو بند اصلی دارد که یکی در مورد وبلاگ و دیگری در مورد رفاقت است.
1- وبلاگ :

نمی دونم از کجاش بگم. بعضی وقتها فکر می کنم عمق معجزه تکنولوژیک ماجرا، که اتفاقاً در سهل و ممتنع بودنشه، تجربه ای رو که ما بواسطه این تکنولوژی داریم به مسخر گرفته و بعضی وقتها هم فکر می کنم معجزه آنچه که تجربه می کنیم، که از قضا این اعجاز هم اعجاز سهل ممتنع بودن است،وجه تکنولوژیک ماجرا را ریشخند می کند

2- رفاقت:

آدمها رو کارکردهایی می بینی که وجه نهادی هویت می دن، بعد آدمها رو نهادهایی می بینی که به کارکردها هویت می دن، بعدترش باز آدمها رو همون کارکرد ها می بینی که در کار هویت دادن به نهادها هستند و بعد از همه اینها یاد می گیری تجربه رفاقت فرصت تجربه مناقشه مرزی کارکرد و نهاده یا لااقل این موضوع یکی از مهم ترین وجوه این فرصته.

موخره:

پیش از این پست داشتم کم کم از دل و دماغ نوشتم می افتادم، اما حالا، احساس می کنم دوباره روی فرمم. این موخره رو به رسم تاویل (به آن معنای نخستینش، پیش از آنکه بابک احمقی آن را به عنوان معادل فارسی هرمنوتیک بکار ببرد) در باب وبلاگ و رفاقت می نویسم. فرم وب رو دوست دارم چون احساس می کنم مرزهای واضح تقسیم بندی های درختی را بواسطه جایگزینی با نمایش نسبت مفاهیم در بافت ذهنی کمرنگ می کند. فراتر از آن احساس می کنم این فرم سخت برازنده هر تجربه ای در باب مناقشه مرزهای شناختی است،هر تجربه ای مثل رفاقت مثل انسانیت.

۱۳۸۸ مهر ۷, سه‌شنبه

زاهدانه

معتقدم فضیلت زهد در مواجهه با دنیا به مثابه تمثل است.

۱۳۸۸ شهریور ۱۴, شنبه

نظام

یک نبرد پیچچیده است. چه وقت انسانها باید به نظمی خود ساخته تن بدهند و خود را در مقابل آن قربانی کنند، که اگر چنین نکنند ان نظم و نظام چه گونه ارزش خواهند یافت؟ و در چه شرایطی آن محافظه کاری اندیوژوالیستی که اصالت فردیت انسان را برتر از هر نظم خودساخته ای می بیند، و فقدانش جمود و کسادی حرکت و تغییر در سیستم را به دنبال دارد، بایستی حاکم شود؟
شاید سرراست ترین جواب از این پیش فرض که خیر حداکثری خیر حداکثری اجتماع است بدست می آید. یا مثلاً در نمونه ای پیشرفته تر از شاخصهای تجمیعی نرمال شده با شاخصی از یکنواختی توزیع. نمونه هایی هم سراغ دارم که در این حوزه رو به یک عدالت تسهیمی آورده اند، به این معنا که در حوزه فردیات حداقلهایی را بر هر چیز دیگر مقدم می دارند و پس از آن ماجرا به نظام تجمیعی واگذار می کنند و البته در بسیاری از موارد این نظام تجمیعی آن مکانیزم خیر حداکثری را معیار مواجهه نظام های خصوصی و عمومی با یکدیگر می کند.
من اما در این زمینه معیار یکسره متفاوت را می پسندم. معیار من نگرش به فعالیتها به مثابه پرسشهایی شناخت شناسانه است. در یک وضعیت عمومی البته یک دور آوستی نشان دهنده وضعیت متقابل این دو نظام با یکدیگر است و هر چه قوت دور بیشتر و تعادل بین اجزا بیشتر باشد، به سبب اهمیت بازگشت پذیری بنا آنچه پیش از این گفته ام خشونت کمتری تجویز و توصیه می شود. البته از طرف دیگر می توان گفت اگر در ذهن افراد بین این دو حوزه یک دور آوستی برقرار باشه اصولاً به خود اجازه استفاده از روشهای خشن را نخواهند داد. می توان یک قدم جلوتر هم رفت و گفت آن آشفتگی نظریه که آرنت در مورد آن صحبت می کند در واقع علتی برای ایجاد عدم تعادل است. اینکه عکس قضیه هم برقرار است یا نه را درست نمی دانم. اما آنچه برای من انگیزه طرح این مسئله در اینجاست صحبتهایی است که این روزها در مورد تقدم آبروی نظام(مقدس جمهوری اسلامی) بر جان چند شهروند می شنوم. به نظرم می رسد تحلیل وقایع اخیر از این زاویه می تواند نتایج جالب توجهی به دنبال داشته باشد.در این باره بیشتر خواهم نوشت.

۱۳۸۸ شهریور ۹, دوشنبه

از کیر

آشفته نشو عزیز من، مقصودم سورن کیر کگارد بود.این آدم یک حرف خیلی جدی و عمیقی زده در مورد رها کردن و به دست آوردن، تا سویدا جان با خودش هم نظر و با حرفش همنوا هستم، اما نمی دونم چرا هر کاری می کنم نمی تونم یک ارائه پرورده و پخته ازش ارائه کنم. مضمون حرفش اینه که "چیزی رو که می خوای بدست بیاری، باید بتونی اول رهاش کنی." این وبلاگ برای من مصداقی از این مفهومه. احساس می کنم تا وقتی زیر فشار هستم برای تهیه دیدن مطلب، هیچ چیز دندون گیری در ذهنم پیدا نمی کنم برای ارائه. باید آزادش بذارم تا انعکاس طبیعی گذر زمان و زمانه من بشه، تا بتونم شما رو رزق روزانه ام شریک کنم.
و برای اینکار باید این بلاگ رو رها کنم. که البته در مورد مصداق این مفهوم بین علمای اقلیم وجودم بد رقم اختلاف افتاده.عده ای می گن کلاً باید (به قول شاملو) «سقفش برمبه از جا» ، عده ی هم می گن همینکه بدون فکر قبلی می شینی به سبک «استرن» کس شر
می نویسی اینجا کفایت می کنه.
خودم هم البته یک نظری دارم، اون هم اینکه اینجا رو هر بار باید یک جوری آپ کنم انگار آخرین دفعه است ( و این نظر فاضلانه ما رو از کگارد به انامونو می رسونه) . و البته از هر کدوم از این نظرات می شه تفسیرهای مختلفی ارائه داد. مثلاً در مورد اونی که میگه سقفش برمبه از جا میشه گفت معنی ش اینه که سنگینی خیالش رو روی دوش ذهنت حمل نکنی همیشه. اینکه وقتی ازش جدا شدی انگار نیست، اینکه بتونی توی لحظه زندگی کنی؛ و البته اینجا با تقاطع یک مسئله تاکتیکی و یک مسئله استراتژیک مواجهیم و اون اینکه چطور میشه ضمن انجام این کار از مزایای کارهای برنامه ریزی شده بهره مند بود؟، این موضوعیه که بعداً مفصل در موردش می نویسم. یا مثلاً اونی که میگه همین که مثل استرن بداهه می شینی و کس تف می دی به این جنبه از قضیه نظر داره که اینکار یک جور تمرین در لحظه زندگی کردنه. البته اگر به اندازه کافی جدی ش بگیری.
در این دنیا هر چیزی رو بیشتر از یک تصویر جدی بگیری با وجوه وجودی خودت دچار مشکل خواهی شد. به عبارت دیگه اگه می خوای چیزی رو جدی بگیری (که فکر می کنم برای زندگی کردن ضروریه) و در عین حال با جنبه وجودی خودت دچار مشکل نشی باید یاد بگیری به عنوان یک تصویر جدی ش بگیری. احساس می کنم این با حس مالکیت در تضاد قرار داره. تو وقتی خودت رو مالک یک چیز می دونی به مثابه چیزی جز (یا فراتر؟) از یک تصویر جدی ش گرفتی. و اون رها کردن که کگارد ازش حرف می زنه در واقع سرکوب حس مالکیت نیست، سرکوب طمع و حرص نیستو مضمحل کردنشونه در معطوف کردن اراده است به جهان به مثابه تمثل.

۱۳۸۸ تیر ۲۳, سه‌شنبه

دست کشیدن

دست کشیدن از هر لذتی پیش از آنکه از آن اشباع شوی و البته پس از آنکه توانستی بگویی «آن را درک کرده ام» مدخلی بر درجه ای از درجات خرد است.(از فرمایشات خودم)

۱۳۸۸ تیر ۱۷, چهارشنبه

الناس فیها رجلان

«الدنيا دار ممر لا دار مقر ، و الناس فيها رجلان :رجل باع فيها نفسه فاوبقها ، و رجل ابتاع نفسه فاعتقه»

این عبارت را عیناً از نهج البلاغه آورده ام، به نظرم با نکته سنجی ای فراتر از انتظار، ماهیت معلق و بینابینی انسان و نسبت نفس و اراده او را به تصویر می کشد.
اینکه می گویم فراتر از انتظار یعنی دقیقاً «فراتر از انتظاری که از چنین متنی دارم» نه منطبق با انتظاری که از یک متن فلسفی جدی دارم.
اگر در بین خوانندگانم افراد عاقلی وجود داشته باشند، می توانم تصور کنم که حداقل دو دسته انتقاد اساسی را بر من وارد می دانند؛ دسته نخست مجموعه از پیش فرضها را از کانتکست نامرئی حرف من استخراج می کنند و سپس به مقایسه آن و تناقض یابی با کانتکست مرئی و نامرئی جمله نقل شده می پردازند. مجموع انتقادات دسته نخست مبتنی بر این است که من چرا و به چه حقی این تکست را از کانتکستش جدا کردم.
اما دسته دوم انتقادات، ادعای ضمنی من دائر بر کشف یک بینش فلسفی عمیق تر از حد انتظار در این عبارت را در برابر این راستی آزمایی ساده ، اما به زعم من عمیق و موثر، می گذارند که آیا این متن در طول تاریخ خود راهگشای جریانی برای تغییر فرم انگاره های دینی بر اساس بینشی که تو مدعی کشف آن در این متن هستی بوده؟
اتفاقاً هدف من از طرح این بحث نه منقبت صاحب متن بلکه طرح این سوال بوده که این نمونه و موارد مشابه بسیار دیگری که می توان در نهج البلاغه یافت چرا در برابر این آزمون مردودند؟ (چنانکه سیدجواد طباطبائی نیز به موارد مشابهی در عهدنامه مالک اشاره می کند)
یکی از علل تاب نیاوردن این آزمون می تواند همان نقد دسته اول ، یعنی معنی تکست در نسبت با کانتکست، باشد؛ اما، همانگونه که نقدهای دسته اول را نمی توان به علت شکست در آزمون مطروحه در نقدهای دسته دوم فروکاست و به صرف عبور موفق از این آزمون، ادعا را از سنجش با سنجه نقدهای دسته اول معاف نمود(این خود بحث بسیار جالبی است در مورد ابعاد مفهوم «فهم» که دوست دارم در جای دیگری مفصل به آن بپردازم). نمی توان ادعا کرد یگانه علت شکست در برابر این آزمون نقدهای دسته اول باشند.
همه این بحث مجرد برای من پیش زمینه طرح یک سوال پراتیک بود: «چه می توان کرد تا این متون منشاء تغییر گردند؟»
یکی از سوالهای فرعی جالب سوال اصلی مربوط به بحث مسکوت گذاشته مان در مورد ابعاد مفهوم «فهم» است. به این معنا که اگر با تلاش برای تغییر وجوهی از کانتکست این تکست بتوان آن را منشاء برخی تغییرات مطلوب قرار داد، این تلاش ، به کدام اعتبار، به چه صورت و تا چه اندازه مجاز است؟
پ.ن: وقتی در مورد این حوزه ها حرف می زنم، سایه یک نفرین سیبیلیوسی شوم را بر سر خود حس می کنم، اما از سمت دیگر در قلبم ایمان دارم که روزی ، شاید مانند جرقه ای در یک برخورد گذرا، نور باطل السحرش را خواهم یافت.

۱۳۸۸ تیر ۱۴, یکشنبه

معیاری برای اندازه گیری خشونت

در یک نگاه اولیه تعریف میزان بازگشت ناپذیری (یک چیزی از جنس تفاضل exergy ) برای محاسبه میزان خشونت آمیز بودن یک عمل جالب به نظر می رسد، کمی به این موضوع فکر کنید.

حالا از فیلتر این ایده به حرف آرنت در مورد منشاء خشونت نگاه کنید: «خشونت در عمل ناشی از آشفتگی و بی نظمی در نظر است»

به نظرتان جالب نیست؟

۱۳۸۸ تیر ۱۰, چهارشنبه

مولوی به مثابه پوزیتیویست

مدعی هستم مولوی جداً دارای تفکرات پوزیتیویستی بوده، می گید نه؟!!. نظرتون راجع به این چیه؟
همی زاید ز دف و کف یک آواز/ اگر یک نیست از همشان جدا کن
ممنون می شم اگر کسی بهم نشون بده این عبارت کدام رکن از ارکان یک استدلال پوزیتیویستی را ندارد.